( 1 ) عمرو بن عبد ودّ براى اينكه اهميت خود را حفظ كرده و ضمنا دلاورى خود را هم نشان داده باشد برابر اصحابش ايستاده مبارز طلبيد على ع قدم پيش گذارده عمرو به او گفت اى پسر عم بازگرد كه من دوست نميدارم ترا بكشم .
على ع فرمود اى عمرو شنيدهام با خدا عهد كردهء هر گاه يكى از قريشيها يكى از دو كار را از تو بخواهند تو بهپذيرى و انجام دهى گفت آرى چنين است اينك دو خواسته تو كدامست ؟
فرمود يكى آنكه به خدا و رسول ايمان بياورى و دين اسلام را برگزينى گفت من نيازى به اسلام و خدا و رسول ندارم فرمود خواسته دوم اينست كه از مركب به زير آئى تا پياده جنگ كنيم .
عمرو گفت اى على برگرد كه ميان من و پدر تو سابقه رفاقت بوده و دوست نميدارم تو بدست من كشته شوى .
على ع فرمود سوگند به خدا من دوست ميدارم ترا بكشم مگر آنكه به طرف حق توجه كنى و دست از بتپرستى بردارى .
حميت دلاورى عمرو را ناراحت كرده با كمال تعجب گفت تو مرا ميكشى ؟ ! همان جا از اسب پياده شده دست و پاى آن را پى كرده و با مشت به صورت آن حيوان كوبيد شمشير كشيده بجانب آن حضرت حمله آورد و چون پلنگ تير خورده شمشيرى بسپر على ع نواخت على ع هم با ضربتى او را از پاى درآورد و كشت .
الإرشاد ( فارسي ) — صفحة 89
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٨٩