هنگامى كه حسن و عمار به كوفه رسيدند ، ابوموسى اشعرى گفت : « اى كوفيان ! تقواى خدا را پيشه كنيد . وَلا تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ إِنَّ اللَّهَ كَانَ بِكُمْ رَحِيمًا . وَمَنْ يفْعَلْ ذَلِكَ عُدْوَانًا وَظُلْمًا فَسَوْفَ نُصْلِيهِ نَارًا وَكَانَ ذَلِكَ عَلَى اللَّهِ يسِيرًا : خودتان را نكشيد ؛ كه خدا به شما مهرورز است . و هر كس از روى تجاوز و ستم چنين كند ، به زودى وى را در آتشى درآوريم و اين كار بر خدا آسان است . » [ نساء : 29 و 30 ] عمار وى را به سكوت فراخواند . ابوموسى گفت : « اين است نامه عايشه كه مرا فراخوانده تا كوفيان را به حال خود واگذارم كه نه به سود سپاه جمل كارى كنند و نه به زيان آنان ، تا هنگامى كه صلاح كارشان فرارسد . » عمار گفت : « خداوند به عايشه فرمان داده كه در خانه بنشيند و او قيام نموده است . خدا از ما خواسته كه قيام كنيم تا فتنه را فرونشانيم و اكنون ما در جاى خود بنشينيم ؟ »
سپس زيد بن صوحان و مالك اَشتر در حلقه ياران خود برخاستند و ابوموسى را تهديد نمودند . صبحگاهان زيد بن صوحان برخاست و گفت : « ألم أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يتْرَكُوا أَنْ يقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لا يفْتَنُونَ . وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَلَيعْلَمَنَّ الْكَاذِبِينَ : آيا مردم پنداشتند كه تا گفتند ايمان آورديم ، رها مىشوند و مورد آزمايش قرار نمىگيرند ؟ و به يقين ، كسانى را كه پيش از اينان بودند ، آزموديم تا خدا آنان را كه راست گفتهاند ، معلوم دارد و دروغگويان را [ نيز ] معلوم دارد . [ عنكبوت : 2 و 3 ] اى مردم ! به سوى اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) روان شويد و همگى بسيج گرديد تا راهيافتگانى باشيد كه به حق دست يافتهايد . »
سپس عمار گفت : « اين پسرعموى رسول خدا است كه شما را به بسيج فراميخواند . پس از وى اطاعت نماييد . » نيز حسن بن علي ( عليه السلام ) فرمود : « دعوت ما را پاسخ گوييد و در اين بلا كه بدان گرفتار شدهايم ، يار ما باشيد ! »
على با همراهانش حركت نمودند تا در ذيقار فرود آمدند . او پسرش حسن و عمار بن ياسر
را به كوفه فرستاد تا مردم را بسيج نمايند . آن دو با هفت هزار تن از كوفيان - برخى گفتهاند : ششهزار و پانصد و شصت تن - از كوفه حركت كردند . ( مروج الذهب ، 2 / 359 )
10 . علي ( عليه السلام ) به طلحه و زبير نوشت : « اما بعد ، شما آگاهيد - گر چه پنهان مىداريد -
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 93
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٩٣