ادعا داشت كه ياور مادر خويش [ عايشه ] است و مردم را به مفاد قرآن دعوت ميكند ، در حالى كه نميدانست مفاد قرآن چيست . سپس از خدا طلب پيروزى كرد ؛ اما [ سنت خدا اين است كه ] هر سركش عنادپيشهاى نوميد گردد . آگاه باشيد كه او از خدا خواست تا مرا بكشد ؛ اما خداوند خودش را كشت . اكنون كعب بن سور را بنشانيد ! » او را نشاندند و اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) فرمود : « اى كعب ! همانا آن چه را خداوندم به من وعده داده بود ،
حق يافتم . آيا تو نيز آن چه را خداوندت به تو وعده داده بود ، حق يافتي ؟ » سپس فرمود : « كعب را بخوابانيد ! » ( الارشاد ، 1 / 256 )
10 . عايشه به ابوبكره قاصد فرستاد و او در پاسخ گفت : « تو مادر [ مؤمنان ] هستى و حقى عظيم داري ؛ اما من سخن رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) را شنيدهام كه فرمود : مردمى كه يك زن بر آنان حكم براند ، هرگز رستگار نشوند . »
طلحه و زبير به احنف نوشتند : « اما بعد ؛ تو نماينده عمر بودهاى و بزرگ قبيله مضر و داناى عراقيان هستى و از ماجراى مصيبت عثمان خبر داري . ما به سوى تو در حركتيم و آن چه آشكارا ميبيني ، برايت سودمندتر است از آن چه به تو خبر دادهاند . » احنف به آن دو پاسخ نوشت : « اما بعد ؛ از سوى شما تنها خبرى كه به ما رسيده و در آن شك نداريم ، قتل عثمان است . شما به سوى ما در حركتيد . اگر در آن چه آشكارا رخ ميدهد ، فضيلتى باشد ، ما و شما در آن نظر ميكنيم ؛ و اگر نباشد ، در دست ما و شما دليلى موثق نيست . والسلام . »
نيز طلحه و زبير به منذر نوشتند : « اما بعد ؛ پدرت در روزگار جاهليت ، بزرگ قبيله بود و در دوره اسلام هم سرور مردم به شمار ميرفت . جايگاه تو نسبت به پدرت ، همانند اسبِ پس از اسب برنده در مسابقه است كه گويند : بسيار به آن نزديك است يا به او رسيده است . عثمان را كسانى كشتهاند كه تو بهتر از آنان هستى و افرادى براى خونخواهى وى به خشم آمدهاند كه از تو بهترند . والسلام . » وى در پاسخ آن دو نوشت : « عثمان امروز همان حقى را دارد كه ديروز داشت . ديروز او نزد شما بود و تنهايش گذاشتيد . پس چه هنگام به اين باور امروزين رسيديد و اين رأى براى شما رخ نمود ؟ » ( فتح الباري ، 13 / 47 )
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 79
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٧٩