عايشه رفتند و اين ماجرا را با وى در ميان نهادند و از او خواستند كه نزد كعب رود . عايشه از اين كار خوددارى كرد و قاصدى به سوى وى فرستاد تا نزد او آيد ؛ اما كعب نپذيرفت . طلحه و زبير گفتند : « اى مادر ! اگر كعب از يارى ما فروبنشيند ، همه ازديان چنين خواهند كرد ، حال آن كه ازد ، بخش عظيم بصره است . پس سوار شو و نزد وى برو ؛ كه اگر چنين كني ، او با تو مخالفت نخواهد كرد و سخنت را خواهد پذيرفت . » عايشه در ميان تعدادى از بصريان ، بر استرى سوار شد و به سوى كعب بن سور رفت و از او اجازه ورود خواست . كعب به وى اجازه داد و خوشامدش گفت . عايشه گفت : « پسرم ! نزد تو قاصد فرستادم تا خدا را يارى كني . چرا از پذيرش سخنم خوددارى نمودي ؟ » كعب پاسخ داد : « اى مادر ! مرا نيازى نيست كه درون اين فتنه فروشوم . » عايشه گفت : « پسرم ! همراه من حركت كن و مهار شترم را در دست گير ؛ كه من اميدوارم تو را به خاطر من ، به بهشت نزديك كند . » سپس اشكش سرازير شد . كعب بن سور به حال وى دل سوزاند و دعوتش را پاسخ گفت و قرآن به گردن آويخت و همراه او حركت نمود . ( الجمل ، مفيد ، 172 )
ابنحجر آورده است : كعب بن سور در نبرد جمل همراه عايشه بود . هنگامى كه سپاهيان گرد آمدند ، با قرآنى در دست ، از صف بيرون آمد و آن را نزد هر دو لشكر گشود و مردم را به آن سوگند داد كه نبرد را كنار بگذارند . پس تيرى ناشناس بيامد و او را كشت . » ( الاصابه ، 5 / 481 )
عبدالرزاق روايت نموده كه كعب به كنيسههاى مسيحيان ميرفت و جامه درآورده ، لباس كشيشان ميپوشيد و در قربانگاه تحليفشان ميداد . گزارش وى چنين است : « كعب بن سور اهل كتاب را تحليف ميداد . بر سرش انجيل مينهاد و به قربانگاه ميرفت و به نام الله ، آنان را تحليف ميداد . » ( المصنف ، 6 / 130 ) اين است پيرمردى مسلمان كه همزمان كشيشى مسيحى نيز هست !
شيخ مفيد گويد : سپس اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) اندكى پياده راه رفت و بر [ جنازه ] كعب بن سور برگذشت و فرمود : « اين همان است كه با قرآن آويخته به گردن ، بر ما شورش نمود و
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 78
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٧٨