كه اين پيراهن را از تنم خارج ساخت . » ( مناقب آلابيطالب ، 2 / 383 ؛ شرح نهجالبلاغه ، 13 / 507 )
نيز گزارش شده است كه سويد گفت : « معمولا همين كه بلا بر زبان آيد ، تحقق يابد ! ابوموسى را پس از ماجراى حكميت ديدم و گفتم : هرگاه خداوند چيزى را اراده كند ، خواستش مغلوب چيز ديگر نشود . » ( تاريخ يعقوبي ، 2 / 190 )
ابوموسى به سال 42 در شصتودو سالگى در كوفه درگذشت . ( انساب الاشراف ، 1 / 201 )
حسن بصرى نيز سامرى اين امت بود
1 . از ابنعباس نقل شده كه چون علي ( عليه السلام ) از نبرد با بصريان فراغت يافت ، جهاز مركبها را بر هم نهاد و بر آن بالا رفت و به سخن پرداخت . پس از سپاس و ستايش خداوند ، فرمود : « اى بصريان ! اى مردم سرزمين سرنگون ، اى گرفتاران بيمارى سخت ، اى پيروان آن چهارپا ، اى سپاه آن زن ! آن شتر بانگ زد و شما پاسخ داديد . پى شد و شما گريختيد . آبتان ناگوار و دينتان نفاق و اخلاقتان سست است . » آنگاه كه سخنش پايان پذيرفت ، از كنار حسن بصرى عبور نمود كه در حال وضو ساختن بود . فرمود : « اى حسن ! نيكو وضو بساز ! » گفت : « اى اميرالمؤمنين ! ديروز مردمى را كشتى كه به يكتايى خداى بيشريك و بندگى و رسالت محمد گواهى ميدادند و پنج وعده نماز ميگزاردند و وضوى نيكو ميساختند ! »
اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) به وى فرمود : « همان است كه ديدي . چرا ما را در برابر دشمنمان يارى نكردي ؟ » گفت : « به خدا سوگند ! سخنت را تصديق ميكنم اى اميرالمؤمنين ! روز اول بيرون آمدم و غسل كردم و حنوط نمودم و سلاح بستم و شك نداشتم كه سرپيچى از امالمؤمنين عايشه ، كفر است . هنگامى كه به جايى در خريبه رسيدم ، نداگرى بر من بانگ زد : “ اى حسن ! كجا ميروي ؟ بازگرد ؛ كه قاتل و مقتول ، هر دو ، در آتش جاى دارند . ” پس بيمناك بازگشتم و در خانه خود نشستم . روز دوم باز گفتم كه بيشك سرپيچى از امالمؤمنين عايشه ، كفر است . حنوط نمودم و سلاح بستم و به قصد نبرد بيرون آمدم تا به جايى در خريبه رسيدم . باز همان نداگر از پشت سرم بانگ زد : “ اى حسن ! ديگربار به كجا