همو در قرآن اضافاتى داشت . هنگامى كه عثمان فرمان يكسانسازى نسخههاى قرآن را صادر نمود ، حذيفه نسخه موسى را به خلاف ميل وي ، سوزاند . عمر بن شبه گويد : از عبدالاعلى بن حكم كلابى نقل شده است : به خانه ابوموسى اشعرى رفتم و ديدم كه حذيفة بن يمان و عبدالله بن مسعود و ابوموسى اشعرى بالاى بام نشسته بودند . با خودم گفتم : « به خدا سوگند ! اينان همان كسانى هستند كه ميخواهم . » خواستم از نردبان بالا روم و نزد ايشان برسم . غلامى كنار نردبان بود و اجازه نداد كه بالا بروم . با او كشمكش كردم تا يكى از آنان به من توجه نمود . پس نزدشان رفتم و كنارشان نشستم . نزد آنان مصحفى بود كه عثمان برايشان فرستاده بود تا همه مصحفهاى خود را با آن تطبيق دهند . ابوموسى گفت : « هر اضافهاى كه در اين مصحف من يافتيد ، از آن نكاهيد و هر كاستى كه در آن ديديد ، به آن بيفزاييد ! » حذيفه گفت : « چگونه باشد كه چنين كنيم ؟ » حذيفه همان كسى بود كه به عثمان پيشنهاد داده بود تا مصحفها را يكسانسازى نمايد .
( تاريخ المدينه ، 3 / 998 )
4 . ابوموسى از جانب عمر ، حاكم بصره شده بود . سپس عثمان او را حاكم كوفه نمود . يمانيان دوستار وى بودند و به او تمسك جستند و از اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) خواستند كه وى را حاكم كوفه نگاه دارد . سپس براى داورى در صفين نيز به وى تمسك نمودند و اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) را وادار ساختند كه او را داور سازد . عمرو بن عاص به او نيرنگ زد و به وى گفت : « تو على را بر كنار كن و من نيز معاويه را بر كنار ميسازم تا مسلمانان ، خود ، خليفهاى جز آن دو را انتخاب كنند . » ابوموسى علي ( عليه السلام ) را بر كنار نمود و گفت : « همان سان كه انگشترى خود را از دستم بيرون ميآورم ، او را بر كنار ميكنم . » اما عمرو بن عاص گفت : « و من معاويه را بر منصب خلافت نگاه ميدارم ، همچنان كه اين انگشترى را در دستم حفظ مينمايم . » ابوموسى وى را دشنام داد و به اين سان ، ماجراى داورى به تباهى كشيد !
5 . اهلبيت ( عليهم السلام ) از ابوموسى ناخرسندند و او را سامرى اين امت خواندهاند . ابوذر هنگامى كه عثمان تبعيدش نمود ، گفت : « براى شما حديثى ميگويم كه هم من شنيدهام و هم برخى
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 618
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٦١٨