خود را سوار شويد و نيكوترين جامهتان را بپوشيد ؛ كه عقيل به سوى شما ميآيد . » آنگاه ، معاويه بر تخت خود نشست و هنگامى كه عقيل نزدش آمد ، گفت : « اى ابويزيد ! خوش آمدي ! چه چيز تو را به اين جا كشاند ؟ » عقيل گفت : « به جستجوى مال دنيا آمدهام در جايى كه اميد ميرود ! » معاويه گفت : « درست تشخيص دادهاي . دستور دادهايم كه صدهزار درهم به تو بدهند . » و به او صدهزار درهم داد .
سپس معاويه گفت : « درباره اين دو اردوگاه كه ديدي ، برايم بگو : اردوگاه من و اردوگاه علي . » عقيل گفت : « در ميان جمع بگويم يا در خلوت ؟ » معاويه گفت : « در همين جمع بگو ! » عقيل گفت : « به اردوگاه على رفتم و ديدم شب و روزشان همچون شب و روز رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) است ، جز اين كه پيامبر در ميانشان نبود . به اردوگاه تو آمدم . نخستين كسى كه به استقبالم آمد ، ابواعور و شمارى از منافقان و طردكنندگان رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) بودند ، جز اين كه ابوسفيان در ميانشان نيست . »
معاويه با او برخوردى نكرد تا آنگاه كه افراد رفتند . سپس گفت : « اى ابويزيد ! اين چه كارى بود كه با من كردي ؟ » عقيل پاسخ داد : « مگر به تو نگفتم كه در ميان جمع بگويم يا در خلوت ، و تو خودت خواستى كه در جمع سخن گويم ؟ » معاويه گفت : « اكنون سخنى بگو تا از دشمنم آسوده گردم . » عقيل گفت : « اين باشد براى وقتى كه از اين جا ميروم . » فرداى آن روز ، بار و بُنهاش را بست و نزد معاويه آمد . در حضور وى افرادى نيز بودند . وقتى به او رسيد ، گفت : « اى معاويه ! سمت راست تو چه كسى قرار دارد ؟ » گفت : « عمرو بن عاص . » عقيل خنديد و گفت : « مردم قريش ميدانند كه او از پدرش نيست ! » سپس گفت : « اين كيست ؟ » گفت : « ابوموسي . » عقيل خنديد و گفت : « مردم قريش در مدينه ميدانند كه در شهر ، زنى نبود كه استخوان دنبالچهاش خوشبوتر از او باشد . » معاويه گفت : « اى ابويزيد ! درباره خودم به من بگو ! » عقيل گفت : « حمامه را ميشناسي ؟ » سپس رفت . معاويه برآشفت و گفت : « مادرى دارم كه نميشناسم ؟ » پس دو تن از نسبشناسان شام را فراخواند و به آنان گفت : « درباره يكى از مادرانم به نام حمامه كه او را نميشناسم ،
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 616
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٦١٦