تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 615

مساهمون:

ص٦١٥
آمده است ؟ مگر من برادرت نيستم ؟ » عمار گفت : « نمي‌دانم چه شده ، جز اين كه از رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) شنيدم كه تو را در شب جبل ، لعن نموده است ! » ابوموسى گفت : « او بعدا برايم آمرزش خواست . » عمار گفت : « من شاهد لعن پيامبر بودم ؛ اما آمرزش خواستنش را گواه نبودم ! » ( تاريخ دمشق ، 32 / 93 ) از اين رو ، ما ترديد نداريم كه وى منافق بوده و بر ضد اسلام و مسلمانان نقشه مي‌كشيده است . 2 . عقيل بن ابي‌طالب كه نسب‌شناسى برجسته بود ، گواهى داد كه مادر ابوموسى اشعري ، دزد بوده است . شيخ طوسى روايت نموده كه عبدالصمد از امام صادق ( عليه السلام ) پرسيد : « اى ابوعبدالله ! ماجراى عقيل را براى ما نقل فرما ! » امام فرمود : چنين كنم . عقيل به ميان همشهريان شما در كوفه آمد ، در حالى كه علي ( عليه السلام ) در صحن مسجد نشسته و پيراهنى دراز و فراخ بر تنش بود . عقيل از او چيزى خواست . امام ( عليه السلام ) فرمود : « از اموال ينبع برايت چيزى مي‌نويسم . » عقيل گفت : « جز آن چيزى نيست ؟ » فرمود : « نه . » در همين حال بودند كه حسين ( عليه السلام ) پيش آمد . علي ( عليه السلام ) به وى فرمود : « براى عمويت دو پيراهن بخر ! » او چنين كرد . عقيل گفت : « اى برادرزاده ! اين چيست ؟ » حسين گفت : « اين پيراهنى است كه اميرالمؤمنين داده است . » سپس عقيل نزد علي ( عليه السلام ) آمد و نشست و به آن دو پيراهن دست كشيد و [ به طعنه ، خطاب به خودش ] گفت : « چه لطيف است اين جامه ، اى ابويزيد ! » امام ( عليه السلام ) فرمود : « اى حسن ! به عمويت چيزى عطا كن ! » حسن گفت : « به خدا سوگند ! نه درهمى دارم و نه ديناري . » فرمود : « يكى از جامه‌هايت را به وى بده ! » حسن يكى از جامه‌هايش را به او داد . سپس امام ( عليه السلام ) فرمود : « اى محمد ! به عمويت چيزى عطا كن ! » محمد نيز گفت : « به خدا سوگند ! نه درهمى دارم و نه ديناري . » امام ( عليه السلام ) فرمود : « يكى از جامه‌هايت را به او بپوشان ! » عقيل گفت : « اى اميرالمؤمنين ! اجازه بده نزد معاويه بروم [ تا چيزى بستانم ] . » علي ( عليه السلام ) فرمود : « آزادى كه بروي . » پس عقيل به سوى معاويه حركت كرد . اين خبر به معاويه رسيد و گفت : « بهترين مركب