تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 521

مساهمون:

ص٥٢١
ابن‌خلدون گويد : سپس مردم دچار اختلاف گشتند و به يكديگر سنگريزه پرتاب نمودند و عايشه به سوى مربد رفت . جارية بن قدامه سعدى نزد وى آمد و گفت : « اى ام‌المؤمنين ! به خدا سوگند ! كشته شدن عثمان گناهش كم‌تر از اين است كه سوار بر اين شتر ملعون از خانه بيرون آمده و خود را در معرض سلاح‌ها قرار داده‌اي . خداوند براى تو حريم و پوششى نهاده بود كه تو آن را دريدى و حريم خويش را به روى ديگران گشادي . اكنون هر كس نبرد با تو را جايز بشمارد ، كشتن تو را نيز مباح مي‌داند . اگر با اختيار خود به سوى ما آمده‌اي ، به خانه‌ات بازگرد و اگر تو را به اين كار اجبار نموده‌اند ، از خدا و مردم براى بازگشت يارى بگير ! » ( المبتدأ و الخبر ، 609 ) 8 . اما عايشه به راه خود ادامه داد و از مربد حركت نمود و به سراى حاكم و بيت‌المال يورش برد . ابن‌ابي‌الحديد گويد : ابومخنف گزارش نموده كه چون طلحه و زبير به مربد رسيدند ، در پى عثمان بن حنيف برآمدند و ديدند كه او و يارانش گذرگاه‌ها را بسته‌اند . پس رفتند تا به محله دباغان رسيدند و ياران عثمان بن حنيف با آنان رويارو شدند . طلحه و زبير و يارانشان به سوى آنان نيزه افكندند . سپس حكيم بن جبله به آنان هجوم آورد و آن قدر با آن‌ها جنگيد تا از گذرگاه‌ها بيرونشان كرد . زنان نيز از بالاى خانه‌ها به آنان سنگ پرتاب مي‌كردند . سپس به گورستان بني‌مازن رفتند و قدرى در آن جا ماندند تا سوارانشان به آنان پيوستند . آن‌گاه ، به آب‌بند بصره رفتند و به زابوقه رسيدند و سرانجام در سبخه كه سيلوى گندم در آن قرار داشت ، فرود آمدند . هنگامى كه طلحه و زبير در سبخه فرود آمدند ، عبدالله بن حكيم تميمى با نامه‌هايى كه پيشتر آن دو برايش نوشته بودند ، نزدشان آمد و به طلحه گفت : « اى ابومحمد ! آيا اين نامه‌هاى تو براى ما نيست ؟ » پاسخ داد : « آري . » گفت : « ديروز ما را به بر كنار كردن عثمان و قتل وى فرامي‌خواندى و هنگامى كه او را كشتي ، نزد ما آمده‌اى تا خون‌خواه وى باشي ؟ به جانم سوگند ! اين هدف اصلى تو نيست ؛ بلكه فقط در پى قدرت اين دنيا هستي . اگر رأيت