بصره ، نوشتند : « سراى حاكم را به ما واگذار نما ! » هنگامى كه نامه آن دو رسيد ، وى به احنف بن قيس پيغام فرستاد : « اينان به همراهى همسر رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) به سراغ ما آمدهاند و چنان كه ميبيني ، مردم شتابان به آنان ميپيوندند . » احنف گفت : « آنان به بهانه خونخواهى عثمان به سوى تو آمدهاند ، حال آن كه خودشان مردم را بر عثمان شوراندند و خونش را ريختند . به خدا سوگند ! من اعتقاد دارم كه ايشان به كارشان ادامه ميدهند تا ميان ما دشمنى افكنند و خون ما را بريزند . به خدا سوگند ! به باور من ، اگر براى قيام در برابر آنان همراه با بصريانى كه نزد تو هستند ، آماده نشوي ، بر تو خواهند تاخت ، در حالى كه آمادگى رويارويى با آنان را نداشته باشي . تو امروز امير اين مردم هستى و آنان از تو اطاعت ميكنند . پس با همين مردم به سوى آنان حركت نما و پيش از آن كه با تو در يك مكان برخورد نمايند ، به نبرد با آنان برخيز . در غير اين صورت ، مردم بيش از آن كه از تو فرمان برند ، از آنان فرمان خواهند برد . » عثمان بن حنيف گفت : « رأى همين است كه تو گويي . اما من از آغاز كردن شر و نبرد با آنان بيزارم و به عافيت و سلامت اميد دارم تا هنگامى كه نامه و رأى اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) به من رسد و به همان عمل كنم . »
آنگاه ، حكيم بن جبله عبدى از بنيعمرو بن وديعه نزد وى بيامد . عثمان نامه طلحه و زبير را براى او خواند . او نيز همان سخن احنف را بيان كرد و عثمان به او نيز همان جوابى را داد كه به احنف داده بود . حكيم به وى گفت : « پس به من اجازه بده كه با افرادم به سوى آنان حركت كنم . اگر به اطاعت از اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) درنيامدند ، با ايشان بجنگم . » عثمان گفت : « اگر رأيم چنين بود ، خودم اين كار را انجام ميدادم ! » حكيم گفت : « بدان به خدا سوگند ! اگر آنان به اين شهر درآيند ، قلبهاى بسيارى از مردم به سوى آنان خواهد گراييد و تو را از اين مسند بيرون خواهند راند . تو خود داناتري . » اما عثمان سخن وى را نپذيرفت . ( شرح نهجالبلاغه ، 9 / 311 )
6 . هنگامى كه خبر نزديك شدن جمليان به بصره ، به علي ( عليه السلام ) رسيد ، وى به عثمان بن حنيف نوشت : « از بنده خدا على اميرالمؤمنين به عثمان بن حنيف . اما بعد ؛ پيمانشكنان
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 518
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٥١٨