فصل 61
صحنه هايى از نبرد جمل
گزارشهايى از ميدان نبرد و صحنه كارزار و جز آن
1 . ابنابيحاتم گويد : عمار بن ياسر بر اسبى كه موى پشتش بافته بود ، پيش آمد و پيشاپيش دسته نظامى خود حركت ميكرد . هنگامى كه وى با دسته خود نزديك شد ، زبير به او نگريست و گفت : « اين دسته از آنِ كيست ؟ » گفتند : « دسته عمار است . » زبير جوانى از ازديان به نام ضحاك بن عدس را سوار بر اسبى راهوار فراخواند و به او گفت : « به آن گروه نزديك شو و بنگر كه آيا عمار را در ميانشان ميبيني . » جوان نزديك شد و ندا داد : « دست نگاه داريد ! من پيامرسان هستم . » از او دست نگاه داشتند تا وى نزديك شد . او به عمار نزديك شد و سپس بازگشت و گفت : « اى ابوعبدالله ! اين عمار است كه بر آن اسب سياه به استوارى نشسته است . » زبير به او گفت : « آيا شكافى در بينى او ديدي ؟ » جوان به سوى آنان بازگشت و خود را به عمار شناساند كه پيامرسان است . عمار نقاب از چهره كنار زد و سر را برهنه نمود . جوان به شكاف بينياش نگريست و سپس نزد عمار بازگشت و او را از آن خبر داد . زبير بر تهيگاه خود فرود آمد و گفت : « چه مصيبت بزرگي !