عبدالملك بن عمير ، از عبدالرحمن بن ابيبكره روايت نموده است : از علي ( عليه السلام ) شنيدم : « هيچ يك از مردم ، آن چه را من تحمل كردم ، نكرده است . » و سپس گريست . شعبي ، از شريح بن هانى نقل كرده است كه علي ( عليه السلام ) فرمود : « بارخدايا ! من از تو بر ضد قريش يارى ميجويم . آنان رابطه خويشاوندى با من را گسستند و سهم مرا ربودند و جايگاه بزرگ مرا كوچك شمردند و بر ستيز با من همدست شدند . » ( شرح نهجالبلاغه ، 4 / 94 و 103 )
ماجراى قوم زط كه بتپرست بودند و امام ( عليه السلام ) را خدا شمردند و توبه نكردند
1 . شيخ كلينى از امام باقر ( عليه السلام ) روايت نموده است : هنگامى كه اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) از نبرد با بصريان فراغت يافت ، هفتاد مرد از قوم زط نزد وى آمدند و او را سلام دادند و با زبان خود با وى سخن گفتند و او نيز به زبان خودشان جوابشان داد . سپس به آنان فرمود : « من چنان كه شما گفتيد ، نيستم ؛ بلكه بنده خدا و آفريده او هستم . » آنان از پذيرش سخنش سر باززدند و گفتند : « تو خود خدايي . » وى به ايشان فرمود : « اگر از اين سخن درباره من دست نكشيد و نزد خدا توبه نكنيد ، شما را ميكشم ! » آنان بازگشت و توبه را نپذيرفتند . امام ( عليه السلام ) دستور داد كه چند چاه حفر كنند و آن چاهها را به يكديگر راه دهند . سپس ايشان را در آن چاهها انداختند و سر چاهها را پوشاندند . آنگاه ، در يكى از اين چاهها كه كسى در آن نبود ، آتش روشن كردند . بدين سان ، دود آتش در آن چاهها پيچيد و آن افراد مردند . ( الكافي ، 7 / 259 )
اصل اين حديث به خاطر مرسل بودنش و نيز به سبب وجود صالح بن سهل در راويانش كه متهم به كذب است ، ضعيف شمرده شده است . با اين حال ، چند نشانه براى تأييد آن وجود دارد . همين كفايت ميكند كه شيخ صدوق اين روايت را به صورت قطعى به امام باقر ( عليه السلام ) نسبت داده است : « آنگاه كه علي ( عليه السلام ) از نبرد با بصريان فراغت يافت ، هفتاد مرد از قوم زط نزد وى رفتند . . . . » ( من لا يحضره الفقيه ، 3 / 150 )
سپس شيخ صدوق اين سخن منتقدان را نقل نموده است : « اگر على خدا نبود ، آنان را با آتش كيفر نميداد . » و در پاسخ گفته است : « اگر خدا بود ، نيازى به كندن چاه نبود .