تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 409

مساهمون:

ص٤٠٩
8 . حسين ( عليه السلام ) هنگامى كه عايشه از دفن برادرش حسن ( عليه السلام ) كنار جدش جلوگيرى كرد ، به وى فرمود : « به خدا سوگند ! جدم رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) به تو خبر داد كه با بيمارى و سختى مي‌ميري . » عايشه گفت : « اى حسين ! او چه هنگام اين سخن را فرمود ؟ » حسين گفت : « آن‌گاه كه اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) را نكوهش كردى و براى خود حرمى ساختى و از خانه‌ات بيرون رفتى و در آن ، نشسته بر شتر سرخ مسخ شده كه از جنيان سركش بود و آن را عسكر مي‌گفتند ، خون بيست‌وپنج هزار تن از مؤمنان را ريختى كه گمان مي‌كردند تو مادرشان هستي . » عايشه به او گفت : « آيا جدت اين خبر را به تو داد يا خود ، از غيب خبر داري ؟ » حسين گفت : « اين از علم خدا و رسولش و اميرالمؤمنين است . » عايشه از وى روى گرداند و با خود گفت : « به خدا سوگند ! چهل دينار صدقه خواهم داد . » سپس برخاست . حسين به او گفت : « اگر چهل بارِ شتر صدقه دهي ، نيز پاداشت جز دوزخ نخواهد بود . » ( الهدايه ، 198 ) 9 . شريف مرتضى گويد : حسين بن ضحاك گفته است : پس از مرگ سيد حميري ، مروان بن ابي‌حفصه با من درباره او سخن گفت . من كه شعر بشار و سيد را از بر داشتم ، برايش قصيده مذهبه سيد را خواندم كه در آن مي‌گويد : كجا مي‌توان به دوستى و دلبستگي ، سرخوش بود ؟ آيا آن جا كه آسمان برق دروغين مي‌زند و از باران خبرى نيست ؟ يا نزد اميه ، يا هواداران آن زن كه بر شتر بزرگ‌پيكر دراز آمد ؟ اين قصيده را خواندم تا به پايانش رسيدم . مروان گفت : « شعرى به اين فصاحت و پرمغزى نشنيده بودم و شعرى زيباتر از آن نتوان يافت . » . . . گفته‌اند كه نام اين شتر ، عسكر بوده و از آن ، در نبرد جمل همه گونه امور غريب ديده شد . مثلا گفته‌اند كه هرگاه يكى از ستون‌هاى بدنش قطع مي‌شد ، بر ستون ديگر مي‌ايستاد . روايت كرده‌اند كه اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) ندا داد : « آن شتر را بكشيد ؛ كه شيطان است . » محمد بن ابي‌بكر و عمار - رحمت خدا بر آن دو باد - پس از مدتي ، آن را پى كردند . نيز گزارش شده كه اين شتر تا يك سال بر گردن به زمين افتاده بود و هيچ درنده و پرنده‌اى از آن نمي‌خورد . ( الرسائل ، 4 / 62 )