پسرم ! » على گفت : « خداوند تو را بيامرزد ! » عايشه گفت : « تو را نيز . » سپس كسانى كه پيرامون على بودند ، كنار رفتند و على فرمان داد تا كجاوه را از ميان كشتگان بيرون آوردند و به محمد بن ابيبكر و عمار بن ياسر دستور داد پردهگاهى بر وى بزنند . آخر شب ، محمد عايشه را بيرون آورد و درون بصره نمود و در خانه عبدالله بن خلف خزاعى جاى داد . عايشه سخت گريست و گفت : « كاش بيست سال پيش از اين مرده بودم ! » سپس افراد برجسته از اميران و بزرگان آمدند تا به وى سلام دهند .
بدين سان ، ادعا كردهاند كه اختلاف ميان علي ( عليه السلام ) و عايشه با آمرزشخواهى هر دو براى يكديگر ، پايان پذيرفت . اگر سخن اينان درست باشد ، گناه آن هزاران تن كه كشته شدند ، چه بود ؟ آيا خون آنان هدر شده است ؟ اما سخن درست اين است كه حجت بر فرماندهان و لشكريان سپاه عايشه تمام شده و رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) آنان را گروه تجاوزگر ناميده و لعن كرده و از شورش بر علي ( عليه السلام ) بر حذر داشته بود . پس آنان حتما كيفر خود را
خواهند ديد .
13 . هنگامى كه سگان حوأب بر عايشه بانگ زدند ، روحيه وى در هم شكست و يقين يافت كه فرمانده گروه تجاوزگر است كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) هشدار داده بود . يك يا دو روز در حوأب ماند و در انديشه فرورفت كه آيا بازگردد و آن جايگاه و فرماندهى را از دست بدهد يا به سوى هدفى حركت كند كه آن را دستيافتنى ميديد ، هرچند رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) وى را از آن نهى كرده بود ! او ميپنداشت كه به بصره ميرسد و سخنرانى ميكند و مردم پيرامونش گرد ميآيند و سپس على ميآيد و او را دستگير ميسازند و از خلافت بر كنار ميكنند يا ميكشند و خودش خليفهاى پس از على براى مسلمانان تعيين مينمايد ! او با بحران درونى سخت در حوأب درگير بود . اما از آن عبور كرد و به اصل خود بازگشت ؛ يعنى به همان چيزى كه براى ام سلمه نوشته بود : « اما آن رأيى كه از من درباره عثمان ميدانستي ، مربوط به گذشته بود و من براى رهايى از آن ، راهى جز خونخواهى وى ندارم . به على امر ميكنم كه كار خلافت را به شوراى مردمى واگذارد . اگر نپذيرد ، با شمشير به رويارويى او
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 388
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٣٨٨