ثمود است ؛ همان كه ناقه را پى كرد و نيز اى علي ! همان كس كه بر اين ضربه ميزند
- و دستش را بر فرق سرش نهاد - تا اين از خونش تر شود - و دستش را به ريش خود گرفت - . »
مفسران قرآن در تفسير آيه « فتعاطى فعقر » روايت نمودهاند كه نام زنى كه آن پى كننده ناقه را به اين كار واداشت ، عنيزه دختر غنيم بود . امام ( عليه السلام ) عايشه را به او تشبيه نمود و مردم عرب ، ثمود را عاد ميخوانند ؛ زيرا بازماندگان آنانند . اين كه امام ( عليه السلام ) عايشه را خواهر عاد خواند ، به دليل نيرومندى و سرسختى قوم عاد است . نيز اين كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) او را به صفراء دختر شعيب كه بر وصى موسي ( عليه السلام ) شورش كرد ، تشبيه نمود ، از اين روست كه زمانشان به هم نزديك بود و اين تشبيه براى عامه مردم روشنتر به نظر ميرسيد .
عينى گويد : پى كننده ناقه صالح ، قدار بن سالف بود . سهيلى گفته است : « وى زنازاده بود و همو احمر ثمود است كه در شوم بودن به او مَثل ميزنند و او سرخرو و سرخمو و كبودچهره و بيريش و كوتاهقد بود . » ثعلبى گفته است : « نامش قديره بود . » جوهرى گويد : « نامش قدار بود . » همين سخن درستتر است . وهب گفته است : « در آن شهر ، هشت تن فسادگر و تباهكار بودند . قدار هم به آنان افزوده گشت و نه تن شدند . آن هشت تن ، بافنده بودند و كسى كه ناقه را پى نمود ، قدار بن سالف بود و كسى كه به آن تير افكند ، مصدع بن مهرج بود . » ابندريد در وشاح ، آنان را بدين سان نام برده است : قدار بن سالف بن جدع ، مصدع بن مهرج بن هزيل بن محيا ، هزيل بن عنز بن غنم بن ميلع ، سبيع بن مكيف بن سيحان ، عرام بن نهبى بن لقيط ، مهرب بن زهير بن سبيع ، سبيع بن رغام بن ملدع ، عريد بن نجد بن مهان ، رعين بن عمر بن داعر . ( عمدة القارى بشرح البخاري ، 15 / 274 )
نيز امام ( عليه السلام ) عايشه را شعيراء خواند . شيخ مفيد گويد : امام با نيزه خود به كجاوه زد و فرمود : « اى شعيراء ! رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) تو را به اين كار سفارش نمود ؟ » و آنگاه كه وى از ترك بصره خوددارى نمود ، امام به او فرمود : « اى شعيراء ! حركت نما ؛ و گرنه با تو سخنى خواهم گفت كه خودت ميداني . » عايشه گفت : « آري ؛ حركت ميكنم . » ( الكافئة فى رد توبة الخاطئه ، 31 )
شعيراء ، زنى است كه موى فراوان داشته باشد و اين وصفى است در نكوهش زن .
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 380
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٣٨٠