تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 322

مساهمون:

ص٣٢٢
« انتظار تا كي ؟ » امام ( عليه السلام ) يكى از دو دستش را بر دست ديگر كوبيد و سپس فرمود : « اى بندگان خدا ! شتاب نكنيد ؛ كه من مي‌ديدم كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) حمله كردن را به هنگام وزيدن باد ، مي‌پسنديد . » پس تا نيمروز صبر كرد و آن‌گاه ، دو ركعت نماز نهاد و فرمود : « پسرم محمد را فراخوانيد ! » محمد بن حنفيه را كه نوزده سال داشت ، فراخواندند و آمد و پيش وى قرار گرفت . امام ( عليه السلام ) پرچم را خواست و فرمان داد كه آن را نصب كنند . سپس خداوند را سپاس و ستايش گفت و فرمود : « بدانيد كه اين پرچم هرگز با شكست بازگردانده نشده و هرگز نيز بازگردانده نخواهد شد . من امروز آن را در ميان اهل آن ، قرار داده‌ام . » پس آن را به پسرش محمد سپرد و فرمود : « پسركم ! پيش رو ! » هنگامى كه آن سپاه وى را ديدند كه با پرچم پيش مي‌آيد ، به لرزه افتادند . پس به محض آن كه به ميدان آمدند و روى درخشان اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) را ديدند و برخورد سلاح را حس كردند ، با شكست گريختند . ( الجمل ، مفيد ، 190 ) ابن‌قتيبه در وصف آن نبرد گفته است : على و عمار و اَشتر همراه انصار به قصد هجوم به سوى شتر ، پيش آمدند . پس در اطراف شتر ، به نبرد پرداختند تا هنگامى كه شب ميانشان فاصله افكند . بدين سان ، هفت روز از صبح تا شام نبرد مي‌نمودند . پس از هفت روز ، على به سوى آنان يورش آورد و شكستشان داد . [ شرح ماجرا اين است كه ] پيش آمد و ديد كه يارانش در هم شكسته مي‌شوند و كشته مي‌گردند . چون اين صحنه را ديد ، به پسرش محمد كه پرچم را داشت ، بانگ زد : « به قلب آن سپاه بزن ! » او درنگ نمود و بر جاى خود ايستاد . على از پشت سرش آمد و ميان دو شانه‌اش كوبيد و پرچم را از دستش گرفت و سپس حمله نمود و به قلب سپاه آنان زد . جناح راست و چپ سپاه على نيز به حركت درآمد كه يكى را عمار و ديگرى را عبدالله بن عباس و محمد بن ابي‌بكر فرماندهى مي‌كردند . على سپاه مقابل را شكافت و ضربت زد و كشت و سپس بيرون آمد و گفت : « آب ! آب ! » مردى با ظرفى از عسل پيش آمد و گفت : « اى اميرالمؤمنين ! اكنون آب براى تو مناسب نيست . اما اين عسل را به تو مي‌چشانم . » على گفت : « بده ! » مرد جرعه‌اى به او نوشاند . على گفت : « عسلت از طائف است . » مرد گفت : « به خدا سوگند ! جاى شگفتى