تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 323

مساهمون:

ص٣٢٣
است از تو اى اميرالمؤمنين ! كه در اين گيرودار كه جان‌ها به گلوگاه‌ها رسيده ، تفاوت عسل طائف را با عسل‌هاى ديگر مي‌شناسي ! » على به وى گفت : « اى برادرزاده ! به خدا سوگند ! هيچ چيز [ از امور دنيايي ] سينه عمويت را لبريز نكرده و هيچ چيز نيز او را نترسانده است . » سپس پرچم را به پسرش سپرد و گفت : « اين گونه رفتار كن ! » پس محمد ، همراه انصار ، با پرچم پيش رفت تا به شتر و كجاوه رسيد و كسانى را كه پيرامون آن بودند ، شكست داد . افراد در آن روز نبرد سختى كردند تا جايى كه بر زانو نشستند و ضربت زدند . ( الامامة و السياسه ، 1 / 96 ) ابن‌ابي‌الحديد گويد : روز جمل ، اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) پرچمش را به پسرش محمد سپرد ، در حالى كه سپاهيان به صف شده بودند . به او گفت : « يورش ببر ! » او اندكى درنگ نمود . على به وى گفت : « يورش ببر ! » وى پاسخ داد : « اى اميرالمؤمنين ! آيا نمي‌بينى تيرها همچون رگبار باران مي‌بارند ؟ » على بر سينه وى كوبيد و گفت : « رگى از مادرت در تو هست ! » سپس پرچم را گرفت و به اهتزاز درآورد و گفت : همچون پدرت ، با آن ضربه بزن تا ستايش شوي . در جنگى كه شعله‌اش با ضربت شمشير آبدار و نيزه راست ، برافروخته نگردد ، خيرى نيست . آن‌گاه ، يورش آورد و افراد نيز از پى او يورش آوردند . بدين سان ، سپاه بصره در هم شكست . به محمد گفتند : « چرا پدرت تو را براى كارزار تحريك مي‌كند و اين كار را با حسن و حسين انجام نمي‌دهد ؟ » پاسخ داد : « آن دو چشمان وى هستند و من دست راستش . با دست راستش از چشمانش دفاع مي‌كند . » ( شرح نهج‌البلاغه ، 2 / 244 ) بلاذرى گفته است : سپس على به محمد بن حنفيه فرمان حمله داد و او نيز حمله برد و افراد هم يورش آوردند و سپاه بصره در هم شكست . در آن يورش كه هنگام عصر صورت پذيرفت ، كشتارى سخت انجام دادند . اين نبرد از ظهر تا غروب آفتاب به درازا انجاميد . ( انساب الاشراف ، 2 / 240 ) بي‌شك مقصود بلاذري ، آخرين مرحله از نبرد جمل است .
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 323 | الشيخ علي الكوراني العاملي / سيد ابو القاسم حسينى ( ژرفا )