شيخ مفيد گزارش كرده است : محمد بن عبدالله بن عمر بن دينار گويد : اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) به پسرش محمد فرمود : « پرچم را بگير و پيش برو ! » علي ( عليه السلام ) پشت سر وى بود . او را ندا داد : « اى ابوالقاسم ! » پاسخ داد : « بله ، اى پدر ! » فرمود : « پسركم ! آن چه ميبيني ، تو را دچار بيم نسازد . من از تو كوچكتر بودم كه پرچم را در دست گرفتم و دشمنم مرا به بيم نينداخت ؛ زيرا در هر مبارزه با خود ميگفتم كه رقيب را از پاى درخواهم آورد . پس با خود از يارى خداوند براى پيروز شدنت بر آنها ، سخن بگو و مبادا ضعف نفس از يقينت بكاهد ؛ كه اين بدترين خوارى است . » محمد گويد : گفتم : « اى پدر ! اميدوارم آن چنان كه تو دوست ميداري ، باشم . » فرمود : « پرچمت را همواره مراقب باش . اگر صفوف سپاه به هم ريخت ، تو در جاى خود و ميان يارانت باقى بمان . حتى اگر تو نتوانى يارانت را بازشناسي ، بدان كه آنان تو را ميبينند . »
محمد گويد : به خدا سوگند ! من ميان يارانم قرار گرفتم . اما سپس همه ايشان پشت سر من جاى گرفتند و ميان من و دشمن هيچ كس نماند كه مرا محافظت كند . در اين حال ، من ميخواستم پيشروى كنم ؛ اما صداى پدرم را شنيدم كه از پشت سرم با شمشير برهنه آمد و فرمود : « تو پيشروى نكن ! بگذار من پيشاپيش تو قرار گيرم ! » سپس پيشاپيش من قرار گرفت و همراه گروهى از يارانش [ كه بر نبرد تا مرگ ، با او پيمان بسته بودند ] پيش شتافت و افراد پيش رويش را با ضربت ، در هم شكست و من نيز همراه پرچم به آنان پيوستم . پس اندكى درنگ كردند و سپس دو سپاه درگير شدند و مدتى شمشير زدند . ديدم كه پدرم افراد را از راست و چپ ، از هم ميشكافت و از پيش خود دور ميراند . ( الجمل ، مفيد ، 196 )
روايت شده كه در همان روز ، امام ( عليه السلام ) آن سخن مشهور را خطاب به فرزندش محمد فرمود . آنگاه كه پرچم را در نبرد جمل به او سپرد ، به وى فرمود : « اگر كوهها از جاى كنده شود ، تو بر جاى خويش بمان ! دندانهايت را بر هم فشار و كاسه سرت را به خدا عاريت سپار ! پايت را بر زمين بكوب و دنباله سپاه را با چشمت دنبال كن و [ بر فراوانى دشمن ] چشم ببند و بدان كه پيروزى از سوى خداوند است . » ( نهجالبلاغه ، 1 / 43 )
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 324
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٣٢٤