تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 295

مساهمون:

ص٢٩٥
اما آنان نيزه‌هايشان را از خون وى خضاب نمودند ، در حالى كه مادرشان [ عايشه ] ايستاده ، آنان را تماشا مي‌كرد و به قتل فرمانشان مي‌داد و بازشان نمي‌داشت ! ( الجمل ، مفيد ، 181 ) موفق خوارزمى گويد : سپس على زره خواست و بر تن نمود و شمشير بست و عمامه‌اش را بر سر انداخت و بر استر پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) نشست و مصحف خواست و آن را در دست گرفت و گفت : « اى مردم ! چه كسى اين مصحف را در دست مي‌گيرد تا اين قوم را به آن فرابخواند ؟ » نوجوانى برخاست و . . . . ادامه سخن همانند همان گزارش پيشين است . ( المناقب ، 181 ) شيخ مفيد گويد : آن‌گاه ، به سوى پسرِ عبدالله بن بديل تير افكندند و او را كشتند . پدرش عبدالله همراه با عبدالله بن عباس پيكرش را حمل نمودند و در برابر اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) نهادند . عبدالله بن بديل گفت : « اى اميرالمؤمنين ! تا كى گردن خود را زير تيغ اين قوم بسپاريم تا مردان ما را يكايك بكشند ؟ به خدا سوگند ! اگر مي‌خواهى راه هر بهانه‌اى را بسته باشي ، ديگر بسته‌اي . » محمد بن حنفيه گويد : اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) فرمود : « پسركم ! پرچم خود را جلو ببر ! » سپس به جناح راست و چپ نيز فرمان آماده‌باش داد . آن‌گاه ، زره رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) را خواست و بر تن نمود و دستارى گرداگرد شكم بست و تا زير آن آورد . سپس استرش شهبا را خواست كه همان استر رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) بود و بر آن نشست و پيشاپيش صفوف يارانش ايستاد . من نيز با پرچم پيشاپيش او قرار گرفتم ، در حالى كه وى آماده نبرد بود . در اين هنگام ، قيس بن عباده پيش آمد و گفت : اين پرچمى است كه ما همراه پيامبر زير آن قرار مي‌گرفتيم و جبرئيل ياور ما بود . كسى كه انصار پشتيبانش باشند ، اگر جز آنان ياورانى نداشته باشد ، زيان نمي‌بيند . همان مردمى كه چون نبرد نمايند ، آن قدر شمشير مي‌زنند تا سرزمين‌ها را فتح كنند . ( الجمل ، مفيد ، 182 )