نبرد ، كشته شد ( النهايه ، 7 / 275 ) و اگر اين سخن درست باشد ، عايشه بهتنهايى نبرد را پنج روز ، نه شش روز ، فرماندهى نمود . البته اين گزارش بعيد است .
علي ( عليه السلام ) بار دوم حجت را بر آنان تمام كرد
شيخ مفيد گويد : ابنعباس گفته است : به خدا سوگند ! هنوز از مكانم تكان نخورده بودم كه تيرهاى آنان همچون ملخهاى پراكنده به سويم پرتاب شد . گفتم : « اى اميرالمؤمنين ! نميبينى كه اينان چه ميكنند ؟ فرمانمان ده تا دورشان سازيم . » امام ( عليه السلام ) فرمود : « دست نگاه داريد تا بار دوم نيز حجت را بر آنان تمام نمايم . » سپس فرمود : « چه كسى اين مصحف را ميگيرد و آنان را به آن فراميخواند تا اگر كشته شود ، خودم نزد خدا بهشت را برايش ضمانت نمايم ؟ » كسى برنخاست ، مگر نوجوانى تازهسال از عبدالقيس به نام مسلم كه قباى سپيد در بر داشت . گويا هماكنون او را ميبينم كه گفت : « اى اميرالمؤمنين ! من آن را بر ايشان عرضه مينمايم و جان خودم را پيشكش خدا ميكنم . » امام ( عليه السلام ) از سر دلسوزى از او روى گرداند و بار دوم ندا داد : « چه كسى اين مصحف را ميگيرد و به اينان عرضه مينمايد ؟ البته بداند كه كشته ميشود و بهشت از آنِ او خواهد بود . » همچون بار پيشين ، مسلم برخاست و گفت : « من مصحف را عرضه ميكنم . » امام ( عليه السلام ) بار سوم نيز ندا داد و كسى جز همان نوجوان برنخاست . مصحف را به دستش داد و فرمود : « به سوى آنان رو و مصحف را به ايشان عرضه كن و به آن فرابخوانشان ! » نوجوان پيش آمد تا در برابر صفوف ايستاد و مصحف را گشود و گفت : « اين كتاب خداست و اميرالمؤمنين شما را به آن فراميخواند . » عايشه گفت : « به سويش تير پرتاب كنيد ؛ كه خدايش رسوا گرداند ! » آنان به سوى وى تير افكندند و از هر سو به وى نيزه افكندند . مادر وى كه در آن صحنه حضور داشت ، بانگ زد و خود را روى او انداخت و از آن جا بيرونش كشيد . گروهى از سپاه اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) به او پيوستند و يارياش نمودند تا فرزندش را حمل كند تا هنگامى كه او را در برابر اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) نهاد و گريان گفت :
خداوندا ! مسلم در حال تلاوت كتاب خدا ، آنان را دعوت نمود و از ايشان نترسيد .