خدا سوگند ! از اين پس ديگر به سهم خودم از خون عثمان چيزى طلب نخواهم كرد . » در اين حال ، تيرى به سوى ساق پاى طلحه افكند و آن را در خون كشيد و آنگاه ، به ابان بن عثمان روى نمود و گفت : « يكى از قاتلان پدرت را برايت كشتم . » غلام طلحه با استر وى آمد . طلحه بر آن استر نشست و به غلامش گفت : « آيا جايى هست كه در آن فرود آييم ؟ » غلام گفت : « نه ؛ اين مردم جاهلانه به تو ستم كردند . » طلحه گفت : « خون هيچ پيرمردى را هدر رفتهتر از خون خود نديدم . » سپس وى را به يكى از خانههاى بنيسعد بردند و همان جا درگذشت . ( انساب الاشراف ، 2 / 246 )
شيخ مفيد گويد : طلحه به غلامش گفت : « براى من جايى بياب تا در آن داخل شوم . » غلام گفت : « نميدانم تو را كجا ببرم . » حسن بصرى گفته است : « وى پيش از اين همراه رسول خدا جهاد كرده و او را با دست خود حمايت نموده بود ؛ اما اكنون خودش را در معرض تباهى افكند . خودم قبر او را ديدم كه جايگاه بدبختى بود و نزديكان آن مكان ، كنارش مينشستند و قضاى حاجت ميكردند . شگفتتر از اين مردم نديدهام ! »
و اما زبير نزد يكى از قبايل عرب درآمد و گفت : « مرا پناه دهيد ! » اين در حالى است كه پيشتر خودش به ديگران پناه ميداد و اكنون كسى را ياراى پناه دادنش نبود . حسن [ بصري ] گويد : « چه چيز تو را بيم داد ؟ به خدا سوگند ! چيزى مايه بيمت نشد ، مگر پسر خودت . پس عمرو بن جرموز در يكى از بلنديهاى سرزمين عرب ، او را پى گرفت و به خدا سوگند ! خونى هدر رفتهتر از خون وى نديدم . اكنون قبر وى در وادى السباع ، جاى مدفوع افكندن روباهان است . آن دو شورش نمودند و به آن چه ميخواستند ، دست نيافتند و به گذشته خويش نيز بازنگشتند . اين بدبختى كه بر آنان نوشته شد ، برايم گران است ! » ( الجمل ، مفيد ، 2 / 246 )
6 . احمد بن ابراهيم گويد : حسن بصرى گفته است : از يكى شنيدم كه گفت : « شگفتا از طلحه و زبير كه بيعت علي ( عليه السلام ) را بدون سبب شكستند و خونشان هدر گشت و قبرهايشان مكان افكندن مدفوع شد ! » ( المصابيح ، 1 / 305 )
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 288
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٢٨٨