از اين پس ديگر خطايى نميكنم . » و همچنان نزد على زارى كرد . على دستش را به آن مار زد و كمان به حالت خود بازگشت . آنگاه ، عمر هراسان به خانهاش بازگشت .
سلمان گويد : هنگام شب ، علي ( عليه السلام ) مرا فراخواند و فرمود : « به سوى عمر برو ! از مشرق اموالى براى وى رسيده كه هيچ كس از آن خبر ندارد و او ميخواهد آن را نز خود نگاه دارد . به وى بگو كه على ميگويدت : اموالى را كه از مشرق برايت رسيده ، بيرون بياور و ميان مستحقانش تقسيم كن و نگاهش ندار ؛ و گرنه رسوايت ميكنم ! » من اين پيغام را به عمر رساندم . عمر گفت : « كار دوست تو مرا به حيرت واداشته است . او چگونه از اين موضوع خبر يافته است ؟ » گفتم : « آيا موضوعى از اين گونه ، از وى پنهان ميماند ؟ » گفت : « اى سلمان ! سخنم را بپذير . على جادوگر است و من بر تو از او نگرانم . كار درست اين است كه از وى جدا شوى و در زمره ما درآيي . » گفتم : « سخن زشتى گفتي . اين چيزها كه ديدى و امورى برتر از اين ، ميراث نبوت است كه به على رسيده است . » عمر گفت : « بازگرد و به وى بگو : فرمانت را اطاعت ميكنم . » نزد علي ( عليه السلام ) بازگشتم و او فرمود : « بگويم كه ميان شما دو تن چه سخنى درگرفت ؟ » گفتم : « تو از من به آن داناتري . » وى همه سخنانى را كه ميان ما دو تن رفته بود ، باز گفت و فرمود : « تا زمانى كه بميرد ، هراس از آن مار بزرگ در دل او
خواهد بود ! » ( الخرائج ، قطب راوندي ، 1 / 233 )
باور ما اين است كه على و امامان معصوم ( عليهم السلام ) داراى علم به ظاهر و باطن هستند و اسم اعظم نزد ايشان است ؛ اما علم باطن را تنها هنگامى به كار ميگيرند كه از طريق الهام يا سخن فرشتگان ، به آن امر شوند . اين روايت بدين معناست كه علي ( عليه السلام ) قدرت خويش را با ترساندن عمر از مار به كار گرفت تا وى را از ستم به شيعيان و نابودى آنان بازدارد .
امام حجت را تمام نمود و ابنعباس را فرستاد تا آنان را به قرآن فرابخواند
شيخ مفيد گويد : سپس اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) صبح پنجشنبه دهم جمادى الاولى همراه با سپاهيانش به سوى آن قوم روانه شد . جناح راست را به اَشتر ، جناح چپ را به عمار بن ياسر ، و پرچم را به پسرش محمد بن حنفيه سپرد و حركت نمود تا در جايى توقف كرد و