مىپوشاند و [ نيز ] خورشيد و ماه و ستارگان را كه به فرمان او رام شدهاند [ پديد آورد ] . آگاه باش كه [ عالم ] خلق و امر از آنِ اوست . فرخنده خدايى است پروردگار جهانيان . » ( اعراف : 54 ) در برخى روايات ، دو آيه بعد نيز به آن افزوده شده است : « أدْعُوا رَبَّكُمْ تَضَرُّعًا وَخُفْيةً إِنَّهُ لا يحِبُّ الْمُعْتَدِينَ . وَلا تُفْسِدُوا فِى الأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاحِهَا وَادْعُوهُ خَوْفًا وَطَمَعًا إِنَّ رَحْمَةَ اللَّهِ قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ : پروردگار خود را به زارى و نهانى بخوانيد كه او از حد گذرندگان را دوست نمىدارد . و در زمين پس از اصلاح آن فساد مكنيد و با بيم و اميد او را بخوانيد كه رحمت خدا به نيكوكاران نزديك است . » ( اعراف : 55 - 56 )
قريش متهم ساختن بنيهاشم به جادوگرى را ادامه داد
قريش پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) را به جادوگرى متهم مينمود و هنگامى كه به اسلام درآمد ، از اين اتهام دست برداشت ؛ اما ديگربار تهمت خود به خاندان ابوطالب و علي ( عليه السلام ) را از سرگرفت و آنان را خاندانى جادوگر خواند ! چنان كه ديديد ، اين تهمت بر زبان عايشه و طلحه و زبير جارى گشت . پيش از آنان ، عمر بن خطاب نيز اين تهمت را به وى زد . در حديث صحيح از نظر ما ، آمده است كه امام صادق ( عليه السلام ) فرمود : « اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) [ پس از وفات رسول خدا ] با ابوبكر ديدار نمود و نزد وى دليل آورد و به او گفت : “ آيا راضى ميشوى كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) ميان من و تو داورى كند ؟ ” ابوبكر گفت : “ چگونه ميتوانم چنين كنم ؟ ” اميرالمؤمنين دست وى را گرفت و به مسجد قبا برد كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) در آن بود و به زيان ابوبكر داورى نمود . ابوبكر بيمناك بازگشت و با عمر ديدار نمود و او را از اين ماجرا خبر داد . عمر گفت : “ تو را چه شده است ؟ آيا از جادوگرى بنيهاشم خبر نداري ؟ ” » ( بصائر الدرجات ، 294 )
نيز از سلمان فارسى نقل شده كه به علي ( عليه السلام ) خبر رسيد كه عمر از شيعيان وى ياد نموده [ كه ايشان را خواهد كشت ] . در راه يكى از باغهاى مدينه ، بر وى گذشت ، در حالى كه در دستش كمانى عربى بود . به او فرمود : « اى عمر ! به من خبر رسيده كه از شيعيان من ياد كردهاي ! » عمر گفت : « به خودت رحم كن ! » علي ( عليه السلام ) فرمود : « اكنون ميبيني ! » سپس كمان را بر زمين افكند و ناگهان آن به مارى بزرگ تبديل شد كه همچون شترى دهانش را گشاده بود و به سوى عمر آمد تا وى را ببلعد . عمر بانگ زد : « اى ابوالحسن ! خدا را ، خدا را ،