على گفت : « پاسخم را ميدهي ؟ » گفت : « آري . » على گفت : « تو را به خدا سوگند ! آيا عايشه گفت : “ مردى را برايم بيابيد كه با على سخت دشمن باشد تا از من براى وى پيغام ببرد . ” و تو را نزد او بردند و به تو گفت : “ دشمنيات با اين مرد چه اندازه است ؟ ” و تو پاسخ دادي : “ از خداوندم بسيار آرزو كردهام كه او و اصحابش در مقابلم قرار گيرند و من با شمشير ضربهاى به او بزنم كه خون وى از ضربه من پيشى گيرد ! ” » آن مرد گفت : « آري . » على گفت : « تو را به خدا سوگند ! آيا به تو گفت : “ اين نامه مرا به او برسان ، خواه در حال حركت باشد و خواه ساكن . اگر ديدى كه بر استر رسول خدا سوار است و كمان بر دوش دارد و تيردانش را به كوهه زينش بسته و يارانش همانند پرندگان صف بسته ، پشت سرش قرار دارند ، نامه مرا به او برسان . ” » مرد گفت : « آري . » على گفت : « تو را به خدا سوگند ! آيا گفت : “ و اگر از خوراك يا نوشيدنياش به تو تعارف نمود ، از آن نخور ؛ زيرا جاوديت ميكند . ” » مرد گفت : « آري . » على گفت : « اكنون از من برايش پيام ميبري ؟ » مرد گفت : « آري . من در حالى نزد تو آمدم كه بيش از همه خلق زمين ، تو را دشمن ميشمردم . اما اكنون هيچ كس روى زمين برايم محبوبتر از تو نيست . پس هر چه ميخواهي ، امر نما ! » على گفت : « اين نامه مرا به او برسان و به او بگو : از خدا و رسولش اطاعت نكردى كه تو را به ماندن در خانهات دستور دادند ؛ و بيرون آمده ، در ميان سپاهيان رفت و آمد ميكني ! نيز به آن مردم بگو : شما با خدا و پيامبرش انصاف نورزيديد كه ناموس خود را در خانههايتان نهاديد و ناموس رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) را از خانه بيرون كشيديد . » آن مرد نامه على را به عايشه رساند و سخن وى را به او ابلاغ نمود و سپس نزد على بازگشت و بعدا در صفين مجروح گشت . عايشه گفت : « هر كس را كه نزد وى ميفرستيم ، او كارى ميكند كه آن فرد دشمن ما شود . » ( بصائر الدرجات ، 263 )
اين گزارش در اين مآخذ نيز آمده است : المناقب ، 2 / 96 ؛ الثاقب ، 263 ؛ الخرائج ، 2 / 724 . اين نشان ميدهد كه عايشه كينهتوزى مينموده و باورش به جادو و جن همچون عرب جزيره بوده و اتهام وى به على درست همان اتهام قريش به پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) و ابوطالب بوده كه بعدا علي ( عليه السلام ) را به همان متهم نمودند .
طلحه و زبير مردى ناصبى را به سوى على فرستادند
كلينى با سندش از امام باقر ( عليه السلام ) روايت نموده است : طلحه و زبير مردى از عبدالقيس به نام خداش را نزد اميرالمؤمنين - صلوات الله عليه - روانه نمودند و به او گفتند : « ما تو را به سوى مردى ميفرستيم كه از ديرباز او و خاندانش را به جادوگرى و پيشگويى