ميدانيم ؛ زيرا آنان داييهاى تو هستند و تو نيز ايشان را دوست ميداشتى تا آن كه اين پسرت بزرگ شد و پيوند با آنان را گسست . » زبير گفت : « اين سخن را رها كن ! »
هنگامى كه فرستادگان اميرالمؤمنين از نزد عايشه و طلحه و زبير بازگشتند ، به وى خبر دادند كه آنان بر مخالفت با او اصرار دارند و همچنان بيعت خود را شكسته ، از او جدايى ميجويند و براى نبرد با وى و روا شمردن خون شيعيان او ميكوشند و به هيچ اندرزى گوش فرانميدهند و با هشدار ، از فسادگرى دست نميشويند . اين جا بود كه وى سپاهيانش را به صف كرد و لشكرش را مهيا نمود . ( همان )
امام ، انس بن مالك را براى پيام رساندن فرستاد ؛ اما وى پيام را نرساند
1 . در نهجالبلاغه آمده است : امام ( عليه السلام ) انس بن مالك را هنگامى كه به بصره روان شد ، نزد طلحه و زبير گسيل داشت تا به آن دو سخنى را كه از رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) درباره آنان شنيده بود ، يادآور گردد . انس از اين كار سر پيچيد و هنگامى كه نزد وى بازگشت ، گفت : « آن را فراموش كردم . » امام ( عليه السلام ) فرمود : « اگر دروغ ميگويي ، خداوند به پيسى مبتلايت كند ، چنان كه عمامه هم آن را نپوشانَد . » بعدا همين بيمارى پيسى در چهره او نمايان شد و هميشه روبند ميزد . ( نهجالبلاغه ، 4 / 74 )
ابنابيالحديد گويد : مشهور است كه علي ( عليه السلام ) در رحبه كوفه ، مردم را به خدا سوگند داد و فرمود : « شما را به خدا سوگند ميدهم چه كسى اين سخن رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) را شنيده كه در بازگشت از حجة الوداع فرمود : هركه من مولاى او هستم ، على مولاى اوست . بارخدايا ! ياور يارش و دشمن دشمنش باش ؟ » مردانى برخاستند و به اين سخن گواهى دادند . امام به انس بن مالك فرمود : « تو نيز در آن صحنه حضور داشتي . چرا گواهى نميدهي ؟ » وى گفت : « اى اميرالمؤمنين ! سن من بالا رفته است و آن چه فراموش كردهام ، بيش از چيزهايى است كه به يادم مانده است . » امام به وى فرمود : « اگر دروغ ميگويي ، خداوند تو را به پيسى دچار سازد ، چنان كه عمامه نيز آن را نپوشاند . » و او پيش از مرگ دچار پيسى شد . اما اين سخن شريف رضى كه امام ، انس را نزد طلحه و زبير فرستاد ، پذيرفتنى نيست .