« اى مادرم ! اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) داراى فضيلت و پيشينه و براى اسلام بسيار مفيد بوده است . » گفت : « آيا به ياد ندارى كه در نبرد احد ، طلحه چقدر براى اسلام سودمند بود ؟ » گفتم : « به خدا سوگند ! ما كسى را نميشناسيم كه بيش از علي ( عليه السلام ) سودمند بوده باشد . » گفت : « تو چنين ميگويي ، در حالى كه على عيبهاى فراوان نيز دارد . » گفتم : « خدا را ، درباره خونهاى مسلمانان خدا را در نظر بگير ! » گفت : « چه خونى براى مسلمانان حفظ ميشود ، وقتى على خودش و همراهانش را به كشتن ميدهد ؟ » من تبسم نمودم . گفت : « اى ابنعباس ! از چه رو تبسم ميكني ؟ » گفتم : « به خدا سوگند ! با او كسانى همراهند كه در كار خود بصيرت دارند و جانهايشان را براى وى فدا ميسازند . » گفت : « خدا ما را بس است كه بهترين كارگزار است . »
ابنعباس گويد : اميرالمؤمنين به من سفارش نموده بود كه با زبير نيز ديدار نمايم و تا جايى كه ممكن است ، بدون حضور پسرش با او ملاقات كنم . يك يا دو بار رفتم ؛ اما پسرش آن جا بود . بار ديگر نيز رفتم و پسرش را آن جا نيافتم . پس نزد وى درآمدم و زبير به غلامش شرجس دستور داد كه بر آستانه در بنشيند و اجازه ندهد كسى بر ما وارد شود . آنگاه ، من با او گفتگو را آغاز نمودم . او گفت : « هنگامى كه به خلافت رسيديد ، سركشى كرديد . به خدا سوگند ! عاقبتِ پسرعمويت را خواهى ديد . » فهميدم كه وى خشمگين است . كوشيدم كه وى را آرام سازم . گاهى نرم ميشد و گاهى خشم ميگرفت . هنگامى كه شرجس اين وضع را ديد ، به عبدالله بن زبير كه نزد طلحه بود ، پيام داد و او را فراخواند . وى با شتاب آمد و بر ما وارد شد و گفت : « اى ابنعباس ! كوچههاى فرعى را رها كن . ميان ما و شما عهد و خون خليفه [ عثمان ] و تنها بودن يكى [ علي ] و اجتماع سه نفر [ عايشه و طلحه و زبير ] و مادرى پاك و مشورت همگاني ، قرار دارد . » چندى خوددارى ورزيده ، با وى سخن نگفتم . سپس گفتم : « اگر ميخواستم سخن گويم ، پاسخت را ميدادم . » ابنزبير گفت : « چرا درنگ ميكني ؟ كارد به استخوان رسيده و كار از كار گذشته است ! » گفتم : « اين كه گفتى عهد خليفه ، بايد بدانى كه عمر انتخاب خليفه را به شورايى ششنفره سپرد و آنان انتخاب را به يك تن [ عبدالرحمن بن عوف ] وانهادند و او خلافت را به على
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 252
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٢٥٢