ابنعباس گويد : نزد آنان رفتم و از طلحه آغاز كردم و پيمانش را به او يادآورى كردم . به من گفت : « اى ابنعباس ! به خدا سوگند ! هنگامى با على بيعت كردم كه شمشير بالاى گردنم بود . » به او گفتم : « من ديدم كه با وى بيعت كردي . آيا در آن حال به تو نگفت كه اگر دوست ميداري ، با خودت بيعت ميكند و تو نگفتى كه با او بيعت مينمايي ؟ » طلحه گفت : « وى اين را به من گفت ؛ اما پيشتر مردم با او بيعت كرده بودند و من نميتوانستم با آنها مخالفت كنم . اى ابنعباس ! به خدا سوگند ! افراد همراهش او را ميفريبند و اگر با هم رويارو شويم ، او را به ما تسليم ميكنند . اى ابنعباس ! آيا نميدانى كه من و زبير با آن پيشينه صحابى بودن رسول خدا و سابقه مسلماني ، نزد وى رفتيم ، در حالى كه افراد شمشير در دست بالاى سرش ايستاده بودند و او به شوخى به ما گفت : اگر شما دو تن بخواهيد ، من با شما بيعت ميكنم . اگر ما جواب مثبت ميداديم ، آيا گمان ميكنى كه او اين كار را انجام ميداد ؟ آيا در آن حال كه مردم با او بيعت كرده بودند ، خودش را كنار ميكشيد و با ما بيعت ميكرد ؟ نه به خدا سوگند ! چنين كارى نميكرد ؛ بلكه كسانى را كه براى ما حرمتى نميشمردند ، بر ما ميشوراند . پس ما به اجبار با وى بيعت كرديم و اكنون هم براى خونخواهى عثمان آمدهايم . پس به پسرعمويت بگو كه اگر ميخواهد خونها را حفظ كند و كار امت را سامان دهد ، قاتلان عثمان را كه همراه او هستند ، به ما بسپارد و خودش هم از خلافت كناره گيرد و انتخاب خليفه را به شوراى مسلمانان واگذارد تا هر كه را خواهند ، به خلافت انتخاب كنند . در اين صورت ، على هم مردى است مانند ما . اگر اين پيشنهاد را نپذيرد ، با شميشير به سراغش ميرويم و جز اين نزد ما چيزى
برايش نيست . »
ابنعباس گفت : « اى ابومحمد ! انصاف ندادي . آيا نميدانى كه خود تو عثمان را محاصره كردي ، چندان كه ده روز ناچار شد آب چاه خانهاش را بنوشد و تو از نوشيدن آب روان منعش نمودى تا حدى كه على از تو خواست تا اجازه آب برداشتن به عثمان دهى و تو مانع شدي ؟ هنگامى كه مصريان رفتار تو را كه صحابى رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) بودي ، ديدند ، با سلاح خود بر وى درآمدند و او را كشتند . سپس مردم با مردى بيعت كردند كه داراى
نبرد جمل ( فارسى ) — صفحة 250
مساهمون: الشيخ علي الكوراني العاملي
ص٢٥٠