تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 540

مساهمون:

ص٥٤٠
عباس خواست ادامه دهد كه رسول اللّه بين آنها وساطت كرد و به نيكى بحث و جدل آنها را خاتمه داد ، سپس فرمود : اى عباس ، وسايل خود را بردار و امشب ابو سفيان را در خيمه خود نگهدار ، و سپس فردا او را نزد من بازگردان . عباس ابو سفيان را به خيمهء خود برد و شب را تا سحر با او سخن گفت و اميدوار بود كه او را به اسلام متمايل سازد و از بت‌پرستى بازدارد ، هنگام صبح كه ابو سفيان از خواب برخواست ، ديد مسلمانان با خلوص نيت و تواضع ايستاده‌اند و عباراتى را تكلم مىكنند كه براى او آشنا نيست ، سپس به ركوع مىروند و پس از آن صورتهاى خود را بر خاك گذاشته و سجده مىكنند ، لذا پرسيد : اين مردم چه مىكنند ؟ عباس گفت : اين نماز است ، برخيز و تطهير كن و با من نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلّم بيا ، ابو سفيان ناچار تطهير كرد و به اتفاق عباس نزد رسول اللّه رفت . حضرت فرمود : اى ابو سفيان واى به حال تو ، آيا وقت آن نشده كه بدانى خدا يكى است ؟ ابو سفيان گفت : پدر و مادرم به فدايت ، چقدر صبور و كريمى ، به خدا سوگند كه دانستم جز خداى تعالى ، هيچ معبودى نيست . سپس حضرت فرمود : آيا وقت آن نشده كه مرا رسول خدا بدانى ؟ ابو سفيان گفت : در اين مورد هنوز فكر من مشغول است و نفسم بر اين امر راضى نيست . در اين حال عباس او را به اسلام تشويق كرد و گفت : اى ابو سفيان ، ابر شك و ترديد را جلو ديدگان خود دور ساز و حجاب جهل و عناد را از قلب خود بردار تا حقايق بر تو روشن و آشكار گردد و با اعتقاد و اعتراف به توحيد و رسالت محمد صلّى اللّه عليه و إله و سلّم دنيا و آخرت خود را محفوظ دار . ابو سفيان مدتى در فكر و اضطراب و شك و ترديد باقى ماند و سرانجام گفت : گواهى مىدهم كه خدايى جز معبود يكتا نيست و محمد رسول خداست . رسول اللّه از اين پيشامد خرسند گشت و علائم خوشحالى و مسرت در چهره عباس نيز ظاهر شد ، سپس دست ابو سفيان را گرفت ، وضو و نماز را به او تعليم داد و او را از اصول اسلام آگاه ساخت .