تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 538

مساهمون:

ص٥٣٨
مبارك باد ، آنگاه عباس به دستور حضرت خانواده‌اش را به مدينه فرستاد و خود در ركاب رسول اللّه باقى ماند . عباس نگاهى به اطراف لشكر اسلام انداخت و ديد انبوه سپاهيان محمد صلّى اللّه عليه و إله و سلّم كوه و دشت را پر كرده‌اند ، به حدى كه قابل شمارش و تخمين نيستند ، سپس با خود گفت : خدا به قريش رحم كند ، اگر اين لشكر به قصد جنگ به مكه وارد شوند ، احدى از قريش جان سالم به در نمىبرد ، سپس وحشت‌زده و نگران از آينده قريش به بيابانهاى اطراف رفت تا شايد رهگذر و يا چوپانى را بيابد و توسط او پيامى براى قريش بفرستد و به آنها خبر دهد كه تا فرصت باقى است و دير نشده ، بزرگان و سران خود را نزد محمد بفرستند و از او امان بخواهند و حرم را تسليم وى سازند و بدين‌طريق مال و جان خود را حفظ كنند . عباس همان‌طور كه با دقت بيابان را در نظر داشت تا شايد كسى را ببيند . صداى آهسته‌اى به گوشش رسيد كه حكايت از صحبت دو نفر مىكرد ، يكى مىگفت : اين شعله‌هاى آتش را نگاه كن ، اين جماعت بسيار و سپاه انبوه از كجاست ؟ نفر دوم گفت : گويا قبيله خزاعه باشد كه پس از جنگ الوتير و قتل‌عام قبيله‌اشان ، تصميم به قتال و خونريزى گرفته‌اند ، نفر اول گفت : نه به خدا سوگند كه عده خزاعه محدودتر و افراد آنها ذليل‌تر از اين هستند كه چنين لشكر انبوهى را مهيا سازند و تداركى چنين گسترده فراهم كنند . همان‌طور كه آن دو نفر سرگرم صحبت بودند ، ناگهان عباس را در كنار خود ديدند ، عباس رو به يكى از آنها كرد و با تعجب پرسيد : تو ابو سفيانى ؟ اى ابو حنظله ، چه چيزى ترا در اين تاريكى شب به اينجا كشانده است ؟ ابو سفيان گفت : مصيبت قريش و نگرانى از حوادث آينده مرا به اين كار واداشته است ، آمده‌ام تا از تصميم محمد ، پسر برادرت آگاه شوم و بدانم كه آنها چه تدبير و نقشه‌اى براى قريش دارند . زيرا از روزى كه ما پيمان را شكستيم و بر خلاف سوگند عمل كرديم ، قريش همواره از بروز جنگ و رويارويى با مسلمانان مدينه در هراس و وحشت به‌سر مىبرند .