عباس گفت : اى ابو سفيان واى بر تو ، اين سپاه محمد است كه در نزديكى توست ، رقم آنها به تعداد ريگهاى بيابان است و اگر به تو دست يابند ، گردنت را مىزنند ، ابو سفيان گفت : چاره چيست ؟ عباس گفت : تو راهى ندارى جز اينكه بر پشت استر من سوار شوى و من ترا نزد محمد ببرم ، شايد از او براى تو امان بگيرم .
ابو سفيان مسلمان مىشود
ياران رسول اللّه ناگهان ديدند ، ابو سفيان به همراه عباس به سوى آنها مىآيد ، عمر كه در آن شب نگهبانى لشكر را به عهده داشت ، چون آنها را ديد بلند شد و گفت :
ابو سفيان ، اى دشمن خدا ، سپاس خداى را كه در زمانى كه پيمان نقض شده است ، بر تو دست يافتم و سپس به سوى محمد صلّى اللّه عليه و إله و سلّم شتافت و گفت : يا رسول اللّه ، اين ابو سفيان است كه خدا او را خارج از عهد و پيمان در اختيار ما گذاشته ، اجازه دهيد گردن او را بزنم ، تا آتش غضب خود را فرونشانم و كينه درونى خود را تسكين دهم .
عباس گفت : يا رسول اللّه ، من به ابو سفيان امان دادهام و او در پناه من است و انتظار دارم ، شما كه رسولى امين و فردى بزرگوار و حليم هستى ، پناه مرا پذيرى و او را امان دهى .
عمر گفت : يا رسول اللّه ، اين ابو سفيان همان سركردهء قريش در جنگ بدر است ، او بود كه در جنگ احد قريش را تحريك به قتال مىكرد و در جنگ احزاب فرماندهى دشمن را به عهده داشت ، اكنون او پس از نقض عهد و سوگند خود ، در اختيار ماست ، قتل او موجب تسكين درد و شفاى قلب رنجور مسلمانان است .
عباس گفت : اى عمر ، آرام باش ، به خدا سوگند اگر ابو سفيان از طايفه خودت و از بنى عدى بود ، اينگونه سخت نمىگرفتى ، اما چون او از طايفه عبد مناف است با او اين چنين رفتار مىكنى !
عمر گفت : اى عباس ، از حدود خود تجاوز كردى ، به خدا سوگند لحظهاى كه اسلام آوردى ، براى من شيرينتر از آن بود كه اگر « خطاب » اسلام مىآورد و من دريافتم كه اسلام تو در نظر رسول اللّه بهتر از اسلام خطاب بود ، اگر او ايمان مىآورد ، . . .