بريره پاسخ داد : به خدايى كه شما را به حق فرستاده ، تاكنون از او مورد مشكوك و موضوعى معيوب نديدهام ، جز اينكه او نوجوان است و موقع خمير كردن خوابش مىرود و مرغها مىآيند و خميرها را مىخورند .
محمد صلّى اللّه عليه و إله و سلّم از تحقيق و مشورت فارغ شد و به مورد مشكوكى كه بتوان عايشه را بدان متهم كرد ، برخورد نكرد ، لذا با عصبانيت بين مردم رفت و فرمود : اى مردم ، چرا برخى از شما ، به اهل من نسبت ناروا مىدهيد و مرا ناراحت مىكنيد ، به خدا سوگند من جز خوبى و عمل نيك از ايشان نديدهام .
آنها مردى را متهم مىكنند كه من جز خير و صلاح از او به ياد ندارم و هرجا كه من باشم ، او نيز همراه من است .
آنگاه حضرت بسوى عايشه كه در منزل پدر خود بود ، رفت و چون او را ديد ، متوجه شد كه با يكى از زنان انصار در حال گريستن است و پدر و مادرش نيز در كنار او هستند .
آن حضرت سلام كرد و خطاب به عايشه گفت : پس سخنان مردم به گوش تو هم رسيده است ، از خدا بترس و اگر خطايى مرتكب شدهاى ، توبه كن كه خدا توبه بندگان خود را مىپذيرد ، ولى عايشه نتوانست پاسخ دهد و به پدرش گفت : به جاى من با رسول اللّه سخن بگو .
ابو بكر گفت : به خدا سوگند كه من نمىدانم چه بگويم ! پس عايشه نگاهى به مادرش كرد و گفت : شما به جاى من با محمد صلّى اللّه عليه و إله و سلّم صحبت كن ، مادرش گفت : به خدا سوگند ، من نيز نمىدانم چه بگويم .
آنگاه كه عايشه از پدر و مادر خود ، دفاعى در رد اتهام خود نشيند ، گفت : به خدا سوگند كه من در اين روزها ، خانوادهاى را كه به اندازه خانوادهء ابو بكر گرفتار باشند نديدهام و سپس اشك از چشمانش جارى شد و ادامه داد : به خدا سوگند كه توبه نمىكنم ، زيرا عمل خطايى مرتكب نشدهام و از اين اتهام مبرى هستم ، اگر اقرار كنم ، مطلبى غير واقع گفتهام و اگر حرف مردم را انكار كنم ، مرا تصديق نمىكنند ، سپس گريه سرداد و خواست از حضرت يعقوب در اين مورد ياد كند ، نام او را فراموش كرد
قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 489
مساهمون: محمد أحمد جاد المولى
ص٤٨٩