عبد الله ابن ابى سركردهء منافقين چون آنها را ديد گفت : به خدا سوگند ، نه عايشه از شر صفوان محفوظ مانده و نه صفوان از شر عايشه . به زودى اين موضوع در بين مردم منتشر شد و مسطح ابن ابى و سپس حسان و زيد بن رافعه و حمنه بنت جحش نيز به آن دامن زدند و به انتشار اين اتهام و حواشى آن پرداختند تا اينكه خبر به رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلّم رسيد و ابى بكر نيز از اتهام دختر خود آگاه شد .
مردم در اين جريان به اتهام و دفاع ، و شك و يقين پرداختند تا اردو به مدينه رسيد ، ولى هنوز اين موضوع بين مردان بود و عايشه از آن خبرى نداشت ، اما با ورود سپاه به مدينه ، عايشه ناگهان به يك بيمارى مبتلا شد و لاجرم به انتظار بهبودى و سلامت در بستر بيمارى افتاد و طبق معمول منتظر بود تا رسول اللّه با قلبى مهربان و آغوشى باز از او عيادت كند ، ولى حضرت بر خلاف انتظار ، در مدت كوتاهى از او عيادت كرد و بهطور گذرا حالى از او پرسيد .
عيادت كوتاهمدت و سرد رسول اللّه عايشه را سخت غمگين و افسرده ساخت و بيمارى او شدت يافت و درد او دوچندان شد زيرا به اين فكر بود كه چرا رسول خدا به حال او رقت نمىكند ؟ چرا نگران او نيست و كمتر به او اعتنا مىكند ؟
عايشه از اسرار پشت پرده آگاه نيست ، او نمىتواند برخورد محمد صلّى اللّه عليه و إله و سلّم را با سابقهاى كه از او در ذهن دارد مربوط سازد و لذا از همسرش اجازه خواست تا به منزل پدر خود برود و اميدوار بود كه فراق و دورى ، علاقه رسول اللّه به وى را بازگرداند . رسول اللّه به او اجازه داد و عايشه بيش از بيست روز در منزل پدرش در بستر بيمارى بود تا بتدريج بهبود يافت .
يك روز در همين ايام ، عايشه به اتفاق أمّ مسطح بنت أبى رهم از ميدان مدينه عبور مىكرد كه ناگهان ام مسطح به زمين خورد و با خود گفت : مرگ بر تو اى مسطح .
عايشه گفت : به خدا سوگند بد حرفى زدى در مورد كسى كه در جنگ بدر شركت كرده .
ام مسطح گفت : اى دختر ابو بكر مگر از داستان خبر ندارى ؟
عايشه پرسيد : كدام داستان ؟ ام مسطح داستان دروغ را براى عايشه تعريف كرد و آنچه مسطح ( پسر او ) و حسان درباره عايشه شايع كرده بودند و ابن ابى نيز آن را
قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 487
مساهمون: محمد أحمد جاد المولى
ص٤٨٧