فراهم نسازد ، هرچند خود او نيز تا حدى مىترسيد كه نكند او دشمنى در كمين باشد .
اما ناگهان متوجه شد كه او « عايشه » همسر رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلّم است كه غرق در خواب است و خود را در لباسى پيچيده و در اين بيابان خشك و تاريك مانده است ، در اين حال صفوان يقين كرد كه او در اثر حادثهاى از دنيا رفته است ، لذا كنترل خود را از دست داد و وحشتزده فرياد برآورد : انا لله و انا اليه راجعون ، اين پردهنشين رسول اللّه است كه مرگ او را ربوده است .
عايشه با شنيدن اين صداى هولناك و اداى كلمهء استرجاع از جا پريد و صورت خود را پوشاند و گفت : خدا ترا رحمت كند ، چه خبر شده است ؟
صفوان از شدت ترس و حيا نتوانست سخنى بگويد ، تنها شتر خود را نزديك آورد و عايشه را سوار كرد و زمام شتر را به دست گرفت و به تعقيب سپاه به راه افتاد ، تا اينكه در محلى به نام ظهيره به سپاه مسلمين ملحق شد .
رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلّم چون آنها را ديد ، از عايشه علت را پرسيد كه چرا از اردو عقب مانده است ؟ عايشه پاسخ داد : ديشب شنيدم كه منادى شما دستور حركت داد ، من براى قضاء حاجت به مكان دورى رفته بودم ، چون برگشتم و براى حركت آماده شدم ، متوجه شدم گردنبندم از گردنم افتاده است ، لذا به جستجوى آن پرداختم و چون بازگشتم ، ديدم اردو حركت كرده و صداى احدى به گوش نمىرسد و هرچه فرياد زدم پاسخى نشنيدم ، ناچار خود را در لباس خويش پيچيدم و در كنار مسير نشستم تا شايد كسى متوجه غيبت من شود و به دنبالم بيايد و مرا بازگرداند ، در همين موقع بود كه خواب بر من مسلط شد تا ناگهان با صداى صفوان از خواب پريدم .
محمد صلّى اللّه عليه و إله و سلّم ادعاى عايشه را پذيرفت و در كار او ترديد نكرد
ياوهگويان و اتهام به عايشه همسر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و إله و سلّم
دروغپردازان و ياوهگويان از موقعى كه ديدند صفوان عايشه را سوار بر شتر خود كرده و او را از بيابان مىآورد ، به اداى اتهام و تجاوز به آبروى عايشه پرداختند و دامن او را به صفوان متهم ساختند .