تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 485

مساهمون:

ص٤٨٥

قصه افك يا داستان دروغ « * »

خيمه شب بر بيابان گسترده شد و پرده‌اى از سكوت و ظلمت بر آن پوشيد و صحرا به صورت صفحه‌اى سياه و تاريك درآمد ، در اين ظلمت قيرگون هيچ مسافرى همراه خود را نمىديد و فضا به قدرى آرام بود كه شايد صداى جنبش جانداران و حركت مورچگان نيز به گوش مىرسيد . در اين فضاى تاريك و آرام ، صداى رهگذرى به گوش مىرسيد كه به سرعت نزديك مىشود ، گويا او قاتلى فرارى است و يا خود قاتلى را تعقيب مىكند كه چنين به سرعت مىشتابد . اما نه ، او كسى نبود جز صفوان بن معطل كه براى انجام كارى از سپاهيان رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلّم كه از جنگ بنى المصطلق عقب مانده بود و اكنون در تلاش بود تا به آنها برسد و به سپاه ملحق شود و با آنان به حركت خود ادامه دهد . او در بين راه ناگهان با تعجب شخصى را يافت كه خود را در ردايى پيچيده و در خوابى عميق است . صفوان از شتر خود پياده شد و به سوى او رفت و در اطراف وى به تفحص پرداخت و سعى او بر اين بود كه شخص خواب را نترساند و اسباب ناراحتى او را
هامش
( * ) . اقتباس از سورهء نور ، آيات : 11 و 12 .