سلمان عرض كرد : خندقى بر دور خود حفر مىكنيم تا مانعى باشد ميان ما و دشمن ، پس جنگ را از يك جانب ادامه مىدهيم و ما در بلاد عجم وقتى لشكر گرانى متوجه ما مىشد ، چنين عمل مىكرديم .
رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلّم رأى سلمان را پذيرفت و هر بيست تا سى قدم از موضع مورد نظر را به جماعتى از مهاجر و انصار سپرد تا خندق را حفر نمايند و خود به همراه على عليه السّلام شروع به حفارى كرد و حضرت زمين را مىكند و على عليه السّلام خاك آن را به جاى ديگر منتقل مىكرد و بدين ترتيب سه روز قبل از آنكه قريش به اطراف مدينه برسند ، كار حفر خندق به اتمام رسيد و حضرت براى مراقبت از شهر و زن و فرزندان مسلمين ، گروهى از سپاهيان خود را به داخل مدينه فرستاد تا مبادا يهود بنى قريظه از پشت به شهر حمله برند و يا مسلمانان را غافلگير سازند .
سرانجام مشركان به مدينه رسيدند و در نواحى خندق شهر را محاصره كردند ، سپس گروهى از اشقياء قريش متوجه ميدان قتال شدند كه از جمله ايشان عمرو بن عبد ود و عكرمة ابن ابى جهل و نوفل بن عبد الله و هبيرة ابن ابى وهب و ضرار بن الخطاب بودند ، پس سلاح برگرفتند و بر اسبان عربى سوار شدند و درحالىكه رجز مىخواندند و سپاه كفار را بر قتال تحريص مىكردند به كنار خندق رسيدند و گفتند :
اين مكرى است كه عرب آن را نمىدانست ، و به يقين تدبير آن مرد فارسى است كه همراه محمد است . ايشان ناچار اطراف خندق را گشتند تا مكان تنگترى را يافتند و با اسبان خود از آن پريدند و عمرو بن عبد ود كه به شجاعت ميان عرب مشهور بود در ميدان نبرد شروع به جولان و رجزخوانى كرد و مبارز طلبيد .
رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلّم فرمود : آيا كسى هست كه شر اين مرد را دفع كند .
پس چون هيچكس جواب نداد ، حضرت على عليه السّلام برخاست و گفت : من حاضرم با او وارد نبرد شوم . رسول الله مدتى سكوت اختيار كرد و عمرو دوباره شروع به رجز خوانى كرد ، آنگاه على عليه السّلام دوباره برخاست و اجازهء مبارزه خواست .
پس رسول اللّه فرمود : نزديك من بيا ؛ و به دست مبارك خود عمامه بر سر او گذاشت و ذو الفقار را به دستش داد و فرمود : برو و با اين شمشير قتال كن ، و به روايت
قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 482
مساهمون: محمد أحمد جاد المولى
ص٤٨٢