تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 458

مساهمون:

ص٤٥٨
بخشيد كه خواب آسايش گروهى از شما را فراگرفت و گروهى كه وعده نصرت خدا را از روى نادانى راحت نمىپنداشتند و هنوز در غم جان بودند ، از روى انكار مىگفتند : آيا ممكن است ما را قدرت و فرمانى به دست آيد ، بگو اى پيغمبر تنها خدا بر عالم هستى فرمانرواست ( منافقان سست ايمان كه از ترس مؤمنان خيالات باطل خود را با تو اظهار مىدارند ، با خود گويند اگر كار ما بر وحى الهى و آيين حق بود ، شكست نمىخورديم . بگو اى پيغمبر ، اگر در خانه‌هاى خود هم مىبوديد باز آنان كه سرنوشت آنها در قضاى الهى كشته شدن است ، از خانه به قتلگاه البته به پاى خود بيرون مىآمدند ، تا خدا آنچه در سينه دارند بيازمايد و هرچه در دل دارند پاك و خالص گرداند ، و خدا از راز درونها آگاه است » . « 1 »

ابو سفيان در پايان جنگ احد

جنگ به پايان رسيد و ابو سفيان تصميم گرفت سپاه قريش را به مكه بازگرداند ، لذا بالاى كوه احد رفت و با صداى بلند گفت : جنگ مانند مسابقه است و برد و باخت دارد . اين جنگ به جاى جنگ بدر ، آن روز به نفع شما تمام شد و امروز به سود ما . رسول خدا فرمود : اى عمر ، برخيز و پاسخ او را بده : عمر برخاست و پاسخ هميشگى سپاه اسلام را تكرار كرد و گفت : « الله اعلى و اجل » و خدا برتر و بزرگتر است ، درست است كه ما در اين جنگ كشته بيشترى داديم اما آنها باهم برابر نيستند ، شهيدان ما در بهشت منزل دارند و كشتگان شما در جهنم . ابو سفيان كه صداى عمر را شنيد گفت : نزد من بيا با تو كارى دارم ، رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلّم به عمر فرمود : برو ببين چه مىگويد ؟ عمر نزد او رفت و ابو سفيان گفت : اى عمر ترا به خدا سوگند مىدهم بگو آيا محمد را كشتيم ؟ عمر گفت : خدا گواه است كه او زنده است و اكنون سخنان تو را مىشنود ، پس ابو سفيان راه مكه را در پيش گرفت و رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلّم به على عليه السّلام دستور داد در پى ايشان حركت كن و ببين اگر اسبها را يدك مىكشند و شترها را سوار شده‌اند عازم مكه
هامش
( 1 ) . سوره آل عمران ، آيات : 153 و 154 .
قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 458 | محمد أحمد جاد المولى / زمانى