ام هانى من شب گذشته نماز عشاء را در پيش روى شما و در اين سرزمين بجا آوردم ، سپس به بيت المقدس رفتم و آنجا نيز نماز خواندم و اينك نماز صبح خود را در اينجا با شما به پاى داشتم . من هماكنون به ديدن قريش مىروم و با بيان ماجراى اسراء ( سفر شبانه ) و آنچه در اين سفر ديدهام نعمت خدا را به ايشان گوشزد مىكنم تا قدرت او را به قريش و مشركين بنمايانم .
گرچه ام هانى ايمانى محكم داشت ، اسلام او قوى بود و در گفتار رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلّم ترديدى پيدا نكرد و آن را تصديق نمود و بر صحت آنچه آن حضرت نقل نمود يقين داشت ولى بر عناد و دشمنى قريش نيز واقف بود و سابقهء حيله و تكذيب آنان را به خاطر داشت ، لذا از حيله و نيرنگ قريش نسبت به آن حضرت ترسيد و از بيم آزار و تمسخر آنان و از روى شفقت و مهربانى عباى رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلّم را گرفت و گفت : اى پسر عمو ، خداى را به ياد شما مىآورم و ترا به او سوگند مىدهم كه به سوى مردمى مىروى كه رسالت تو را منكر شدند و زير بار سخن حق تو نرفتند ، من بيم آن دارم كه تو را آزارى برسانند .
ام هانى از روى لطف و مهربانى كه نسبت به رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلّم و ترس و وحشتى كه از قريش و كفار داشت ، پس از اينكه دامن رسول اللّه را رها كرد از وى خواهش كرد كه داستان اين حادثه را با كسى در ميان نگذارد و آنچه را كه ديده است در سينه و گنجينهء اسرار خود محفوظ بدارد .
اما رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلّم كه رسالت تمام جهان را بر دوش گرفته و مردم عصر خود و آينده را در نظر دارد ، چگونه ممكن است ترس بر او غالب شود و مطلب مهمى كه بر او واقع شده ، كتمان كند ؟ محمد صلّى اللّه عليه و إله و سلّم از كيد و نيرنگ نمىترسيد ، از تمسخر و تكذيب هراسى نداشت ، لذا آمادهء حركت شد و تصميم خود را گرفت و از منزل خارج شد .
واكنش قريش در قبال جريان اسراء
رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلّم بدون ترس و وحشت به سوى قريش شتافت تا آنها را در جريان واقعهء شب گذشته قرار دهد و با حركت پيغمبر صلّى اللّه عليه و إله و سلّم بر ترس و هراس ام هانى افزوده و