دچار وحشت شد ، لذا نبعه كنيز ، و رازدار خود را احضار كرد و به او گفت : به دنبال رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلّم حركت كن و سخنان او را به خاطر بسپار و سپس بازگرد و جريان را براى من بيان كن .
كنيز ام هانى در پى رسول اللّه حركت كرد و بعد از ساعتى ، بازگشت و گفت : چون حضرت به حطيم ( بين كعبه و حجر الاسود ) رسيد ، ابو جهل آن حضرت را ديد و طبق معمول از روى تمسخر گفت : هان چيز تازهاى آوردهاى ؟
حضرت فرمود : بلى ديشب مرا به معراج بردند .
ابو جهل گفت : كجا بردند ؟ !
رسول خدا فرمود : به سوى بيت المقدس .
ابو جهل گفت : ديشب بيت المقدس بودى و اكنون در بين ما هستى ؟ !
محمد صلّى اللّه عليه و إله و سلّم : آرى ديشب به معراج رفتم و اكنون بين شما هستم .
ابو جهل از سر تمسخر و استهزاء گفت : آيا مىخواهى قوم و عشيرهات را احضار كنم تا داستان خود را براى آنان بيان كنى ؟
حضرت فرمود : بلى مايلم .
ابو جهل همچون گاو نر نعره كشيد و گفت : اى طايفه بنى كعب بن لؤى بشتابيد .
در اين حال ام هانى به كنيز خود گفت : بنشين و مطلب خود را به پايان برسان از آنچه گفتى چنين برمىآيد كه داستان تو طولانى است . نبعه نشست و چنين ادامه داد :
ناگهان مردم از هر سو ، از كوه و دره به حركت در آمدند ، درحالىكه پيشاپيش آنان ابو جهل در حركت بود ، تا اينكه جمعيت اطراف رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلّم را گرفتند و مجمع عمومى مكه تشكيل يافت .
ابو جهل از رسول اللّه خواست آنچه را ديده براى مردم بازگو كند و گمان مىكرد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله و سلّم سخن خود را پس مىگيرد و يا آن را تغيير مىدهد ، اما حضرت فرمود : ديشب مرا به بيت المقدس بردند ، عدهاى از پيغمبران و از جمله ؛ ابراهيم ، موسى و عيسى نيز حاضر شدند و باهم نماز خوانديم درحالىكه من امام آنان بودم و سپس با آنان سخن گفتم .
قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 401
مساهمون: محمد أحمد جاد المولى
ص٤٠١