تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 318

مساهمون:

ص٣١٨
فرشته گفت « چگونه ممكن است كه من فرزند پسرى آورم ، درحالىكه هرگز مردى با من تماس نداشته و من زن بدكردارى نبوده‌ام » . « فرشته گفت : خدايت چنين گفته و اين كار براى من آسان است و مىخواهيم اين حادثه آيت و رحمتى باشد از جانب ما براى مردم و اين امرى است كه قضايش از جانب خدا رانده شده و بايد انجام گيرد . » فرشته پس از ابلاغ اين پيام ، ناپديد شد ، اما مريم عليها السّلام نشسته و در آنچه شنيده حيران و متحير است و به يقين فكر مىكند كه مردم در اين مورد چه خواهند گفت ؟ چگونه دختر باكره‌اى باردار شده و صاحب فرزند مىگردد ، او كه هيچگاه شوهر به خود نديده است . اين افكار مريم را به وحشت انداخت و او را ناراحت و مضطرب ساخت ، زيرا اين پيشامد در دل مردم شك و ترديدهايى ايجاد مىكرد و اين ترس و نگرانى مريم را به گوشه‌گيرى و انزوا كشاند ، غم بر او چيره و ترس بر او غلبه كرد و همواره در مورد اين سر وحشتناكى كه در نهاد خود داشت فكر مىكرد .

تشويش و نگرانى مريم عليها السّلام

چند ماه گذشت و مريم عليها السّلام در اين مدت پيوسته با شكنجه‌هاى روحى شديدى دست به گريبان بود ، تشويش و نگرانى همواره قلب او را مىآزرد و هر لحظه وسوسه و خيال جان و دلش را فرامىگرفت ، او بيشتر اوقات در تنهايى و حزن و اندوه بسر مىبرد . زندگى شيرين و خواب و خوراك گوارا از او سلب شده و بسيارى از اوقات فكرش پريشان و روحش پراكنده بود ؛ به سخنى گوش نمىداد و به هيچ چيز توجهى نداشت . مريم ناگزير به شهر ناصره زادگاه و موطن خود رفت و همراه با فرزندى كه در رحم و غم و اندوهى كه در سينه داشت در آنجا اقامت گزيد و در يك منزل تابستانى بسيار ساده ساكن شد تا از چشم و زبان مردم در امان و از نظر آنها مخفى باشد . مريم عليها السّلام به اين دليل از رفت و آمد با قوم و خويش و ارتباط با طايفه خود دورى مىكرد و خود را به بيمارى و كسالت مىزد كه مىترسيد اسرار نهانى او آشكار شود و