يونس پيوسته از سر خيرخواهى و مهربانى قوم خود را پند و اندرز داد ولى در پاسخ غير از عناد و استدلالهاى جاهلانه چيزى نمىشنيد .
مردم نينوا در پاسخ به استدلال يونس گفتند : تو نيز مانند ما بشرى و يكى از افراد اجتماع ما هستى ، ما نمىتوانيم روح خود را آماده پيروى از تو كنيم و گوش به سخنان تو بسپاريم و دعوتت را تصديق بنماييم . دست از دعوت خود بردار و ما را به حال خود واگذار ! آنچه تو از ما مىخواهى براى ما قابل پذيرش نيست .
يونس گفت : من با زبان خوش و مسامحه با شما سخن گفتم ، و با منطق شما را به خير و صلاحتان دعوت كردم ، اگر گفتار من در اعماق روح شما اثر كند به هدفى كه به آن اميدوار و به ايمانى كه طالب آن بودهام ، رسيدهام ولى اگر دعوت مرا رد كنيد بايد بدانيد كه بلايى سخت بر شما نازل مىگردد و هلاكت شما نزديك است . به زودى پيش درآمد عذاب را مىبينيد و بايد منتظر عواقب آن باشيد .
قوم به يونس گفتند : اى يونس ، ما دعوت تو را نمىپذيريم و از تهديد تو نيز هراسى نداريم ، اگر راست مىگويى آن عذابى كه ما را از آن مىترسانى بر ما نازل كن ! صبر يونس لبريز شد ، عرصه بر او تنگ آمد و چون از بحث خود نتيجهاى نگرفت ، از آنان نااميد گشت و با خشم و ناراحتى دست از آنان شست و شهر و قوم خود را رها كرد ، زيرا هرچه مردم را دعوت كرد ، آنان ايمان نياوردند و حجت و برهان او را نپذيرفتند و در آن تفكر و تأمل نكردند . بدين ترتيب يونس فكر كرد كه مسئوليت او به پايان رسيده است و آنچه انجام داده كفايت مىكند ، درصورتىكه اگر يونس بر دعوت خود پافشارى و اصرار مىكرد و با صبر و تأمل بيشتر آن را پيگيرى مىكرد شايد در ميان مردم نينوا افرادى پيدا مىشد كه به او ايمان آورند و دعوت او را لبيك گويند و دل به حقيقت بسپارند ، از كردهء خود پشيمان گشته و توبه كنند ، ولى يونس تاب نياورد و به استقبال قضاء و نزول كيفر الهى از شهر خارج شد .
نزول عذاب بر قوم يونس عليه السّلام
هنوز يونس از نينوا دور نشده بود كه مردم اعلام خطر عذاب و پيش درآمد