تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 295

مساهمون:

ص٢٩٥

ايوب عليه السّلام همسر خود را طرد كرد

شيطان چون سخن همسر ايوب را شنيد به گمراهى او اميدوار شد ، سپس اوصاف جوانى ، شادابى ، سلامت و صحت ايوب را بيان داشت ، نعمت سرشار او را يادآور شد و به تذكر مصيبتهاى حال او پرداخت و آتش غمهاى نهفته را شعله‌ور كرد و او را ناراحت و مأيوس ساخت . همسر ايوب پيش شوهر خود رفت و گفت : تا چه زمانى خدايت تو را در عذاب نگه مىدارد ؟ ثروتت كجا رفت ؟ ! فرزندان ، دوستان و يارانت كجايند ؟ جوانى و عزت و جلال تو كجا رفت ؟ ! ايوب گفت : براستى كه شيطان تو را فريب داده است . آيا بر عزت از دست رفته من گريه مىكنى و براى فرزندان جان سپرده مىنالى ؟ ! گفت : چرا از خدا نمىخواهى كه اندوه تو را بر طرف سازد و بلاى تو را برگرداند ؟ ! ايوب از همسرش پرسيد : چند سال در نعمت و شوكت زندگى كرده‌اى ؟ ! گفت : هشتاد سال . سپس گفت : چند سال است كه در سختى و محنت بسر مىبرى ؟ ! گفت : هفت سال . ايوب گفت : من شرم مىكنم از خداى خود بخواهم بلاى مرا مرتفع سازد ، زيرا هنوز مدت عذاب و بلا با دوران سلامت و نعمت من برابر نشده است . من فكر مىكنم كه ايمانت رو به ضعف نهاده و دلت از تحمل قضا و قدر الهى به تنگ آمده است . اگر از بستر بيمارى برخاستم و نيروى پيشين خود را بدست آوردم ، با صد تازيانه تو را كيفر مىدهم . از امروز بر من حرام است كه از دست تو آب و غذا بگيرم و يا تو را به كارى وادارم و يا به سختى بيندازم ، هم‌اينك از من دور شو تا خواست و مشيت خدا به انجام برسد .

تضرع ايوب عليه السّلام به درگاه خداوند

آنگاه كه ايوب خود را يكه و تنها ديد ، احساس كرد كه دردهاى او تشديد و امراض او افزايش يافته است ، لذا به درگاه خدا شتافت ، ولى نه از روى خشم و غضب ، بلكه از
قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 295 | محمد أحمد جاد المولى / زمانى