ايوب عليه السّلام همسر خود را طرد كرد
شيطان چون سخن همسر ايوب را شنيد به گمراهى او اميدوار شد ، سپس اوصاف جوانى ، شادابى ، سلامت و صحت ايوب را بيان داشت ، نعمت سرشار او را يادآور شد و به تذكر مصيبتهاى حال او پرداخت و آتش غمهاى نهفته را شعلهور كرد و او را ناراحت و مأيوس ساخت .
همسر ايوب پيش شوهر خود رفت و گفت : تا چه زمانى خدايت تو را در عذاب نگه مىدارد ؟ ثروتت كجا رفت ؟ ! فرزندان ، دوستان و يارانت كجايند ؟ جوانى و عزت و جلال تو كجا رفت ؟ !
ايوب گفت : براستى كه شيطان تو را فريب داده است . آيا بر عزت از دست رفته من گريه مىكنى و براى فرزندان جان سپرده مىنالى ؟ !
گفت : چرا از خدا نمىخواهى كه اندوه تو را بر طرف سازد و بلاى تو را برگرداند ؟ !
ايوب از همسرش پرسيد : چند سال در نعمت و شوكت زندگى كردهاى ؟ !
گفت : هشتاد سال .
سپس گفت : چند سال است كه در سختى و محنت بسر مىبرى ؟ !
گفت : هفت سال .
ايوب گفت : من شرم مىكنم از خداى خود بخواهم بلاى مرا مرتفع سازد ، زيرا هنوز مدت عذاب و بلا با دوران سلامت و نعمت من برابر نشده است . من فكر مىكنم كه ايمانت رو به ضعف نهاده و دلت از تحمل قضا و قدر الهى به تنگ آمده است . اگر از بستر بيمارى برخاستم و نيروى پيشين خود را بدست آوردم ، با صد تازيانه تو را كيفر مىدهم .
از امروز بر من حرام است كه از دست تو آب و غذا بگيرم و يا تو را به كارى وادارم و يا به سختى بيندازم ، هماينك از من دور شو تا خواست و مشيت خدا به انجام برسد .
تضرع ايوب عليه السّلام به درگاه خداوند
آنگاه كه ايوب خود را يكه و تنها ديد ، احساس كرد كه دردهاى او تشديد و امراض او افزايش يافته است ، لذا به درگاه خدا شتافت ، ولى نه از روى خشم و غضب ، بلكه از