پيرمرد پس از گردشى در اطراف باغ و در زير خيمهها ، بساط خود را گسترد و دمى بياسود و از عطر شكوفهها ، نواى بلبلها و نغمه پرندگان لذت برد و چشمش با ديدن محصول رسيده درختان باغ روشن گشت .
سپس به سوى عبادتگاه خويش رفت و براى شكر نعمتهاى خدا به سجده افتاد و از وى خواست تا او را از ياغيگرى و طغيان ناشى از ثروت دور سازد و از فتنهء دنيا و وسوسه شيطان محفوظ دارد .
ساليان دراز برنامهء روزانه پيرمرد چنين بود ، تا چند صباحى مىگذشت و محصول باغ آماده برداشت مىشد ، در اين هنگام خريداران ميوه را جهت چيدن ميوهها فرا مىخواند و آنها نيز وسايل چيدن و حمل ميوهها را فراهم مىساختند و در اين حال سهم فقرا و محرومان را نيز محفوظ نگه مىداشت ، آنها هر ساله بهنگام برداشت محصول ، دستهدسته به باغ مىآمدند و زنبيلها و سبدهاى خود را از ميوه پر مىكردند و در نهايت هرآنچه از محصول كه بر درختان باقى مىماند نيز از آن فقرا و محرومان بود و آنها با خوشهچينى رزق و روزى حلال خود را از باغ برداشت مىكردند و اين برنامه هر سال تكرار مىشد و موجب رضايت پيرمرد و تمام افراد بود .
امساك فرزندان
پسران پيرمرد از بذل و بخشش پدر راضى نبودند و نمىتوانستند تحمل كنند كه استفاده از باغ و محصول آن براى فقرا و درماندگان به رايگان صورت مىگيرد و سهم پسران با مسكينان و يتيمان تفاوتى ندارد ، بلكه گاهى سهم آنها از ديگران كمتر است .
يكى از فرزندان به پدر گفت : پدرجان اينطور كه شما به انفاق و بذل و بخشش اموال خود مىپردازى ، حقوق ما را زير پا مىگذارى و رزق ما را محدود مىسازى .
فرزند ديگر گفت : پدرجان اگر به همين روش ادامه دهى ، به زودى از اموال خود چيزى باقى نمىگذارى ، تمامى حيوانات شيرده و كل محصول باغ را تباه مىكنى و ما پس از تو به فقر و فلاكت مىافتيم و بايد دست نياز بسوى ديگران دراز كنيم .
چون فرزند سوم خواست سخن بگويد ، پيرمرد با اشاره به او گفت : ساكت باش و