تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 276

مساهمون:

ص٢٧٦
سپس گفت : عزير مرد صالح و شايسته‌اى بود و دعاى او همواره مستجاب مىشد . هر چيزى را كه از خدا مىخواست حاجتش برآورده مىشد ، براى هر بيمارى واسطه مىشد ، شفا مىگرفت ، اگر تو عزير هستى از خدا بخواه بدن من سالم و چشم من بينا گردد . عزير دعا كرد و ناگهان مادر او بينايى و سلامت و شادابى خود را بازيافت . مادر دست و پاى او را بوسيد ، سپس نزد بنى اسرائيل رفت و بىدرنگ به فرزندان عزير و نوه‌هاى او كه به سن هشتاد و پنجاه سال رسيده بودند و به همسالان وى كه روزگار استخوانشان را فرسوده و جوانى آنان را گرفته بود ، اطلاع داد و گفت : عزيرى را كه صد سال پيش از دست داده‌ايد ، خدا بار ديگر او را به ما بازگردانده است . وى به همان صورت و سن و سال جوانى نزد ما بازگشته است . عزير همان مرد نيرومند ، با بدن سالم و قوى نزد بستگان خود حاضر شد ولى اقوام عزير او را نشناختند و منكر وى شدند و ادعاى او را دروغى بزرگ شمردند و در صدد آزمايش او برآمدند ، يكى از فرزندان عزير گفت : پدر من خالى در كتف خود داشت و با اين نشان شناخته مىشد و به اين صفت معروف بود . بنى اسرائيل شانه او را باز كردند ، ديدند خال هنوز باقى است و با همان اوصافى كه به خاطر داشتند و يا شنيده بودند تطبيق مىكند . بنى اسرائيل تصميم گرفتند كه براى اطمينان قلبى و رفع هرگونه شك و ترديد او را مورد آزمايش ديگرى قرار دهند ، لذا بزرگترشان گفت : ما شنيده‌ايم زمانى كه بختنصر به بيت المقدس حمله كرد و تورات را سوزاند ، فقط افراد انگشت‌شمارى و از آن جمله عزير تورات را از حفظ بودند ، اگر تو عزيرى ، آنچه از تورات محفوظ دارى براى ما بخوان . عزير تورات را بدون هرگونه تغيير و انحراف و كم و زياد از حفظ خواند ، در اين موقع بود كه بنى اسرائيل ، ادعاى او را تصديق و تكريم كردند و با او پيمان بستند و به وى تبريك گفتند ولى گروهى از بنى اسرائيل كه در نهايت بدبختى بودند با اين وجود ايمان به حق نياوردند ، بلكه به كفر خود افزودند و گفتند : « عزير پسر خداست » .