عزير « * »
صد سال خواب !
عزير چون وارد باغ خود شد ، ديد درختها سبز و سايه آنها گسترده است و زمان برداشت ميوهء آنها نزديك شده است ، نغمهء بلبلها گوش را مىنوازد و پرندگان به طرب آمدهاند . عزير ساعتى در اين باغ بياسود و از نسيم جانپرور آن بهرهمند و از تماشاى سبزه و چمن و طراوت ياس و ياسمن غرق در نشاط شد ، آنگاه سبدى از انگور و سبد ديگرى از انجير و مقدارى نان به همراه برداشت ، سوار بر الاغ خود شد و راه منزل خويش را در پيش گرفت .
عزير در بازگشت خود غرق در اسرار آفرينش و عظمت موجودات بود و آنچنان در فكر فروشد ، كه راهش را گم كرد . چند لحظه بعد خود را در ميان ويرانهاى ديد كه از دهكدهء خرابى حكايت مىكرد ، پراكندگى خانههاى ويران ، سقفها و ديوارهاى فرو ريخته ، وجود استخوانهاى پوسيده و اسكلتهاى متلاشى شده در سكوتى مرگبار منظره وحشتناكى را ايجاد كرده بود .
عزير از الاغ خود پياده شد و سبدهاى ميوه را كنار خود گذاشت و حيوان خود
هامش
( * ) . اقتباس از سوره بقره ؛ آيه : 259 و سوره توبه ؛ آيه : 30 .