تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى) — صفحة 274

مساهمون:

ص٢٧٤
را بست و به ديوار خرابه‌اى تكيه داد ، تا خستگى خود را بر طرف سازد و نيروى جسم و فكر خود را بازيابد . سكوت مطلق و نسيم ملايم فكر عزير را آزاد ساخت تا دربارهء مردگان و وضع رستاخيز ايشان بينديشد . عزير با خود فكر مىكرد كه اين بدنهاى متلاشى شده كه طعمه خاك گشته‌اند و ابرهاى فراوان بر آنها باريده و جريان سيل آنها را به هر سو رانده ، چگونه در روز قيامت بار ديگر زنده مىشوند ؟ ! با ادامه اين تفكر و تأمل ، كم‌كم چشمهاى عزير گرم شد و پلكهايش به آرامى روى هم آمد عضلاتش سست گشت و در خواب عميقى فرورفت ، آن‌چنان كه گويا به مردگان ملحق شده است . صد سال تمام گذشت ، كودكان پير شدند و عمر پيران پايان يافت ، نسل‌ها تغيير كردند ، قصرها عوض شدند ولى عزير هنوز به صورت جسدى بىروح در خواب بود ، استخوانهاى او پراكنده و اعضايش از هم گسيخته‌اند ، تا اينكه خداوند اراده كرد براى مردمى كه در موضوع قيامت حيران و از درك آن عاجزند و در بيان آن اختلاف دارند ، حقيقت را به نحوى آشكار سازد تا آن را با چشم ببينند و با لمس احساس كنند تا به آن يقين پيدا كنند . خدا استخوانهاى عزير را فراهم و آنها را مرتب ساخت و از روح خود در آن دميد ، ناگهان عزير با بدنى كامل و نيرومند از جاى برخواست بر روى پاى خود ايستاد . عزير با خود انديشيد كه از خوابى سنگين بيدار شده است . سپس به جستجوى الاغ خود پرداخت و به دنبال آب و غذا روان شد . فرشته‌اى به سوى او آمد گفت : فكر مىكنى چقدر در خواب بوده‌اى ؟ عزير بدون دقت و تفكر در اوضاع گفت : يك روز يا كمتر از آن خوابيده‌ام . فرشته گفت : تو صد سال است كه مانند اين اجساد در اين زمين بوده‌اى ، بارانهاى نرم و رگبارهاى شديد بر بدنت باريده و بادهاى بسيار بر تو وزيده ، ولى با گذشت اين سالهاى طولانى و حوادث مختلف مىبينى كه خوراكت سالم مانده و آب آشاميدنى تو تغيير نكرده است . اى عزير ! نگاهى به استخوانهاى پراكندهء الاغ خويش بيانداز ، مىبينى كه اعضايش از هم پاشيده شده و خدا به زودى به تو نشان خواهد داد كه چگونه اين استخوانهاى