پراكنده جمع و زنده مىشوند و روح در آن دميده مىشود . اكنون شاهد اين جريان باش تا به روز قيامت يقين پيدا كنى و بر ايمانت به رستاخيز بيفزايى و خدا تو را آيتى از قدرت خود قرار داد تا شك و ترديد به رستاخيز را از ذهن مردم پاك كنى و بر اعتقاد آنها بيفزايى و آنچه را از درك آن عاجز بودند بر ايشان شرح دهى .
عزير دقت كرد ، ديد الاغ وى با تمام شرايط و علائم روى دست و پاى خود ايستاد و آثار زندگى در آن هويدا شد . عزير با مشاهده اين منظره گفت : « من مىدانم كه خدا بر هر چيز قادر است . »
صد سال فراق !
عزير بر حيوان خود سوار شد و به جستجوى راه منزل خويش پرداخت . در راه متوجه شد كه اوضاع مسير و خانهها تغيير كرده و تصوير گذشته فقط به صورت رؤيايى در ذهن او وجود دارد ، با دقت در مسير و تداعى خاطرات بالاخره به خانه خود رسيد . بر درب خانه پيرزنى را ديد با كمر خميده و اندامى لاغر كه گذشت ايام پوست بدنش را چروكيده و بينايى چشمانش را فروكاسته است . ولى بااينحال در برابر مصائب دوران و جريان ماه و سال هنوز رمقى در بدن دارد . اين پيرزن مادر عزير است كه عزير او را در ايام جوانى و بهار زندگى رها كرده و رفته است .
عزير از پيرزن پرسيد : آيا اين خانه منزل عزير است ؟
پيرزن گفت : آرى اين منزل عزير است و بدنبال اين سخن صداى گريه او بلند و اشكش روان شد و گفت : عزير رفت و مردم او را فراموش كردهاند و ساليان متمادى است كه غير از تو ، نام عزير را از كسى نشنيدهام .
عزير گفت : من عزيرم ، خدا صد سال مرا از اين جهان به وادى مردگان برد و اكنون بار ديگر مرا به صحنهء وجود آورده و زنده نموده است .
عزير آزمايش شد
پيرزن از گفتهء عزير مضطرب شد و در اولين برخورد ، ادعاى عزير را منكر شده ،