بيامد و بگفت . و زينب بنت جحش كه زن پيغامبر بود پيغامبر عليه السّلم را گفت كه خواهر من حمنه چنين مىگويد كه صفوان و عايشه را بسيار بهم ديدهام بيك جاى . « 1 » پس پيغامبر صلّى اللَّه عليه چون اين سخن بشنيد بر عايشه رضى اللَّه عنها متغيّر و سرگران گشت ، و لكن بر وى هيچ پديد نكرد . و عايشه رضى اللَّه عنها آن سرگرانى و تعيّر در پيغامبر صلّى اللَّه عليه مىديد و لكن نمىدانست كه از چه جهت است . و امير المؤمنين ابو بكر صدّيق رضى اللَّه عنه و مادر عايشه رضى اللَّه عنها هر دو اين سخن شنيده بودند و لكن بر عايشه رضى اللَّه عنها پديد نكرده بودند .
و اندران وقت هر بامدادى بگاه چون هنوز تاريك بوديد زنان مدينه بصحرا رفتندى از بهر مسح كردن كه در مدينه مستراح نبود ، و زنان را هنوز دستورى مستراح نيامده بود كه بر آنجا نشينند « 2 » و اين آيت نيامده بود كه خداى عزّ و جلّ مىگويد : و لا تبرّجن تبرّج الجاهليّة الاولى . « 3 » پس شبى مادر مسطح با عايشه رضى اللَّه عنها بتاريكى بيرون شدند بمسح كردن ، و مادر مسطح را پاى بچادر اندر آمد و بيفتاد و گفتا لعنت بر مسطح باد . عايشه رضى اللَّه عنها گفتا چرا پسر خويش را همى لعنت كنى ؟ مردى كه با مهاجريان هجرت كرده است ، و با پيغامبر صلّى اللَّه عليه ببدر بوده است . پس مادر مسطح گفتا كه اى عايشه تو ندانى كه او از بهر تو چه گفته است . پس عايشه گفتا كه چه گفته است ؟ گفت كه ترا
هامش
( 1 ) من ايشان را بيك جاى بسيار ديدهام . كذبت خذلها اللَّه . ( بو )
( 2 ) كه اندر خانه بنشينند . ( بو ) - كه اندر مستراح نشينند . ( صو )
( 3 ) الاحزاب 33