عنها از ان هودج بيرون آمد و از ميان كاروان بيرون رفت ، و بصحرا شد تنها ، تا مسح كند . و گردن بندى سخت نيكو از مرواريدها و جواهرهاى « 1 » قيمتى در گردن داشت . و چون بدان صحرا رسيد و مسح خواست كردن از گردن باز كرد و آن جا بنهاد . و چون از مسح كردن فارغ شد برخاست و بكاروان گاه باز آمد و آن گردن بند در آن صحرا فراموش « 2 » كرد . و چون در هودج رفت دست به گردن كرد و گردن بند نيافت و باز ياد آمدش كه در آن صحرا رها كرده است ، و از هودج بدر آمد و دل مشغول بود ، و بدان صحرا بطلب آن باز رفت .
و هر گاه كه از هودج بدر آمدى آن پرده كه بدان در آويخته بود بر بالا گرفتى و در گشوده رها كردى ، و چون اندر آنجا رفتى پرده فرو انداختى . و از آن نوبت چون بطلب گردن بند مىرفت آن پرده در هودج فرو افتاد ، و او بطلب آن رفته بود ، و كاروان بار بر مىنهادند كه بروند ، و آن هودج دار بيامد ، آن پرده ديد كه فرو انداخته بود ، و پنداشت كه عايشه رضى اللَّه عنها اندران جاست ، و هودج برداشت و بر چهار پاى نهاد ، و كاروان برفتند .
و چون عايشه رضى اللَّه عنها بدان صحرا رفت و گردن بند باز يافت و برداشت ، و باز گرديد ، چون بكاروان گاه رسيد كاروان برفته بودند ، و هيچ خلق را نديد ، و پس هم آن جايگاه بنشست تنها ، و گفت كه لا بدّ پيغامبر عليه السّلم مرا طلب باز كند .
و چون كاروان فرو آمدند پيغامبر صلّى اللَّه عليه بيامد و در هودج نگاه كرد ، و عايشه ، رضى اللَّه عنها نيافت و با خود گفت كه اين چون تواند بود .
هامش
( 1 ) و جزعهاى . ( بو . صو )
( 2 ) فرامشت . ( بو )