پس صفوان هم چنان عايشه را رضى اللَّه عنها مىبرد تا بلشكرگاه رسيدند .
پس آن خبر بلشكرگاه اندر افتاده بود كه عايشه رضى اللَّه عنها در هودج نيافتند و او خود با صفوان راست بود ، « 1 » و منافقان گفتند كه اين حديث گردن بند « 2 » خود دروغ است . و عبد اللَّه بن ابىّ گفت كه بر عايشه رضى اللَّه عنها ملامت نيست كه صفوان از پيغامبر صلّى اللَّه عليه شنيده بود كه مردى بود از قريش از مهاجريان « 3 » نام وى مسطح بن اثاثه بود و مردى درويش بود ، و از خويشان ابو بكر صدّيق رضى اللَّه عنه بود ، و مادرش هم از قريش بود ، و دختر خالهء ابو بكر بود و اندر خانهء امير المؤمنين ابو بكر الصدّيق كار كى و خدمتى كردى ، و عايشه را او پرورده بود . پس مسطح گفتا كه دير است تا من بخانهء ابو بكر درم ، و ديرست تا من مىدانم كه عايشه با صفوان راستاند . « 4 » و حسّان بن ثابت همچنين گفت كه من دانم كار صفوان با عايشه . و حمنه بنت جحش خواهر زينب زن پيغامبر عليه السّلم بود و او نيز گفت كه من آگاهم از كار صفوان و عايشه . « 5 » پس اين سه تن ، دو مرد و يك زن ، گواهى مىدادند : مسطح و حسّان و حمنه . و عايشه رضى اللَّه عنها قذف كردند ، و گروهى از مردمان اين سخنان ايشان استوار داشتند و گروهى استوار نداشتند . پس اين سخن به گوش پيغامبر صلّى اللَّه عليه رسيد كه مردمان همى گفتند و حسّان پيش پيغامبر عليه السّلم آمد و بگفت و مسطح را بگواهى خواند تا او نيز
هامش
( 1 ) سگاليده بود . ( صو . بو )
( 2 ) مخنقه . ( بو . صو )
( 3 ) كه صفوان از پيغامبر نيكو روى ترست . و مردى بود از مهاجريان . ( بو ) [ و عبارت متن به ظاهر نارسا است ]
( 4 ) با صفوان سرّ دارد . ( صو . بو )
( 5 ) گفت ديرست تا من از كار عايشه با صفوان آگاهم . ( بو )