پس امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب رضى اللَّه عنه را گفت كه تو باز گرد و بكاروان گاه رو و ببين تا خود او را چه حال افتاد ، و امير المؤمنين علىّ رضى اللَّه عنه برنشست و روى بدان كاروان گاه نهاد بطلب عايشه رضى اللَّه عنها ، و عايشه اندران جايگاه تنها مانده بود تا روز ببود .
و پيغامبر صلّى اللَّه عليه صفوان بن حنظلة السّلمى « 1 » را بر ساقهء لشكر كرده بود تا هر شبى چون كاروان و لشكر برفتندى او باز ايستادى و بام داد در همه كاروان گاه و لشكرگاه بگرديدى تا اگر كسى چيزى فراموش كرده بودى يا گم كرده بودى او طلب كردى و برداشتى و بياوردى و به خداوند آن باز رساندى .
پس چون بامداد بود صفوان مىگرديد و چيزها طلب مىكرد و نگاه كرد و از دور سپيدى چادر بديد ، و چون بيامد عايشه رضى اللَّه عنها ديد آن جايگاه تنها نشسته ، و پرسيد كه يا عايشه چه حالت افتاد و تو اين جايگاه چگونه بماندى ؟ پس عايشه رضى اللَّه عنها احوال چنان كه رفته بود با وى بگفت . پس صفوان او را بر اشتر نشاند و مهار اشتر برداشت و برفت . و چون بنيمه راه رسيدند امير المؤمنين على رضى اللَّه عنه ديدند كه مىآمد . و چون بهم رسيدند امير المؤمنين على احوال پرسيد و گفت كه چون افتاد . پس عايشه رضى اللَّه عنها احوال خويش با امير المؤمنين على رضى اللَّه عنه بگفت كه چون رفت .
پس امير المؤمنين باز گرديد و از پيش ايشان برفت « 2 » و احوال پيغامبر عليه السّلم را بگفت و حديث گردن بند ، و آن چنان كه شنيده بود .
هامش
( 1 ) صفوان بن المعطل السلمى . ( السيرة النبوية )
( 2 ) فرا صفوان گفت سبب چه بود كه عايشه آنجا بماند . صفوان قصه بگفت هم چنان كه از عايشه شنيده بود . على بازگشت . ( بو . صو )